احوال و اقوال شيخ ابوالحسن خرقانى - مينوى، مجتبى - الصفحة ٦٦ - ذكر شيخ ابو الحسن خرقانى از تذكرة الاوليا
برآيد، ميوه بقاى ظاهر حاصل شود، و چون ميوه بخوردى آب آن ميوه به گذر دل فرو شود فانى شوى در يگانگى او.
٢٣٣ و گفت: خداى را بر روى زمين بندهايست كه در دل او نورى گشاده است از يگانگى خويش كه اگر هرچه از عرش تا ثرى هست گذر در آن نور كند بسوزد چنانكه پر گنجشكى كه به آتش فرو دارى.
٢٣٤ دانشمندى گفت «چيزى پرسيدم» گفت «اين زمان نتوانى دانست تا بدان مقام رسى كه بروزى هفتاد بار بميرى و بشبى هفتاد بار». و كارش چهل سال چنين زندگانى بود.
٢٣٥ و گفت: اينچه در اندرون پوست اوليا بود اگر چند ذرّهاى ميان دو لب و دندان او بيايد همه خلق آسمان و زمين در فزع افتد.
٢٣٦ و گفت: خداى را بر پشت زمين بندهايست كه به شب تاريك در خانهاى تاريك خفته بود و لحاف در سر كشيده، پس ستاره آسمان مىبيند كه در آسمان مىگردد و ماه را همچنين و طاعت و معصيت همه خلايق مىبيند كه به آسمان مىبرند و مىبيند كه روزى خلقان از آسمان به زمين مىآيد و ملائكه را مىبيند كه از آسمان به زمين و از زمين به آسمان مىروند و خورشيد را مىبيند كه در آسمان گذر مىكند.
٢٣٧ و گفت: كسى را كه همگى او خداوند فراگرفته بود، از موى سر تا إخمص قدم او، همه به هستى خداى اقرار دهد.
٢٣٨ و گفت: مردان خداى، تعالى، هميشه بودند و هميشه باشند.
٢٣٩ و گفت: «أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ» را بعض شنيدند كه «نه من خداام؟» و بعض شنيدند كه «نه من دوست شماام؟» و بعض چنان شنيدند كه «نه همه منم؟».
٢٤٠ و گفت: خداى، تعالى، به اولياى خويش لطف كرد، و لطف خدا چون مكر خدا بود.
٢٤١ و گفت: هر كه از خدا به خدا نگرد خلق را نبيند.