معرفت قرآنى - معرفت، شيخ محمد هادى - الصفحة ٥٨٧ - مقدمه
كه در گذشتهى خويش انجام دادى، به دين اسلام روى آوردى.[١] ١٣
در روايتى ديگر به نقل از حكيم بن حزام، حكيم، درباره خود مىگويد:" من در تجارت، بسيار خوششانس بودم. هرگز نشد چيزى را بخرم كه در فروش آن سودى عايدم نشود. قريش، كالاى خود را مىفرستاد و من نيز كالاى خود را مىفرستام. اتفاق مىافتاد كه مردى از آنان (قريش) به قصد سود بردن از خوششانسى موجود در كالاى من، تقاضا مىكرد كه اجازه بدهم تا در مخارج و هزينه خود با من شريك باشد؛ اما من درخواست او را رد مىكردم و اين كار بدين جهت بود كه من بخشى از سود به دست آورده يا همه را به قصد افزايش مال و محبت در قبيله مصرف مىكردم. (تحنثت به).[٢] ١٤
حكيم در متنى بسيار مشابه بيان مىكند: من همواره سود بسيار مىكردم و آن را به منظور افزايش مال و محبّت در قبيله بين فقرا تقسيم مىكردم و ما چيزى را عبادت نمىكرديم «و نحن لا نعبد شيئاً».[٣] اما عبارت «فأعودفقراء قومى» عمل تحنّث را توضيح مىدهد و انگيزه تحنث در عبارت توضيحى (كنتُ أعالج البرَّ فى الجاهليّه، من همواره اعمال نيكو را درباره خويشاوندان در جاهليت انجام مىدادم) بيان شده است.
روشن است كه اصطلاح تحنث در روايات حكيم بن حزام نشاندهندهى اعمال خوب در برابر خويشان فقير، آزاد كردن بردهها، صدقه دادن به افراد نيازمند و مساكين است. اين موضوع به وضوح در روايت بخارى به نقل از حكيم بن حزام نشان داده شده است. به دنبال
[١] . البخارى، الادب المفرد، قاهره، ١٣٧٩، ص ٣٨، شماره ٧٠، باب من وصل رحمه فى الجاهليه ثم أسلم؛ الزبير بن بكار، جمهره نسب قريش، تصحيح: محمود محمد شاكر، قاهره، ١٣٨١/ ١٩٦١، ج ١، ص ٣٦٢، ش ٦٣٧؛ لسان العرب، تاج العروس و ابن الاثير، نهاية، ذيل" حنث"، با توضيح: أى أتَقَرَّبُ إِلى الله تعالى بأَفْعالٍ فى الجَاهِلِيّةِ؛ النابلسى، ذخائر المواريث قاهره، ١٩٣٤، ج ١، ص ١٩٨، شماره ١٧٩٠؛ ر. ك: ابوعوانه، مسند، حيدرآباد، ١٣٦٢/ ١٩٤٣، ج ١، ص ٧٢- ٧٣( تحنث به وسيله تعبّد معنا شده است)؛ درگونه ديگرى از اين روايت، پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم به حكيم اطمينان خاطر مىدهد كه او پاداشى براى عمل تحنث خود در دوران جاهليت خواهد داشت و از او پيمان مىگيرد كه در كسوت يك مسلمان، اعمالى را كه در دوران شرك اجرا مىكرد، انجام دهد. اين كارها در زمان جاهليت با آزاد كردن ١٠٠ برده و سر بريدن ١٠٠ قربانى در مكه توضيح داده شده است.
[٢] . الزبير بن بكار، همان، ج ١، ص ٣٧١، ش ٦٤٥.
[٣] . الزبير بن بكار، همان، ١، ٣٦٧، ٦٤٤؛ ر. ك: ابن عساكر، تهذيب تاريخ، ج ٤، ص ٤١٤؛ الذهبى، سير اعلام النبلاء، قاهره، ١٩٦٢، ج ٣، ص ٣٢.