ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ٩٨ - مقصود
موسى گفت:
- اين همان چيزى بود كه ما بدنبال آن بوديم.
از همان راهى كه آمده بودند، بازگشتند تا به كنار سنگ رسيدند. در آنجا مردى را كه ديدند كه بدن خود را با يك تكه پارچه پوشيده بود. موسى به او سلام كرد.
خضر گفت:
- تو كيستى؟
گفت:
- من موسى هستم.
گفت:
- موساى بنى اسرائيل؟
گفت:
- آرى، آمدهام كه از تو تعليم بگيرم.
خضر گفت:
- تو صبر ندارى كه با من باشى. مرا خداوند علمى بخشيده، كه بتو نبخشيده است و ترا علمى داده، كه به من نداده است.
موسى گفت:
- خواهى ديد كه انشاء اللَّه صبر خواهم كرد و از فرمان تو خارج نخواهم شد.
خضر گفت:
- اگر ميخواهى از من تبعيت كنى، حق ندارى از كارهايى كه من انجام ميدهم، سؤال كنى تا وقتى كه خودم ترا از راز آن كارها آگاه سازم.
آن گاه از كنار دريا براه افتادند. يك كشتى آماده حركت بود. از سرنشينان كشتى خواستند كه آنها را هم سوار كنند. آنها خضر را شناختند و هر دو را بدون كرايه سوار كردند.
همين كه سوار كشتى شدند، خضر يكى از تختههاى كشتى را با تيشه، كند.