در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ٢٠٦ - مانع مهم سير الى الله
انسان در نتيجه تعلق خاطر به محبوب و معشوق حقيقى عالم، وضع و حالى دارد كه هيچ استقلالى براى خود نمىبيند، چه رسد به اينكه از تعلق زن و فرزند و ثروت دم زند. در اين مقام، انسان حتى حيات و علم خود و امثال آنها را از خويش نمىداند و نمىبيند.
حقيقتاً اين چگونه مقام و حالتى است؟! ما در قالب الفاظ و مفاهيم هرچه هم تلاش كنيم تنها مىتوانيم دورادور تصويرى مبهم از آن به دست دهيم و در حكم ميوهاى است كه هنوز آن را نچشيدهايم. در نتيجه، هر چه تلاش كنيم، نخواهيم توانست حقيقت آن را دريابيم. ما اكنون در وضعيتى به سر مىبريم كه مىپنداريم «هستىِ» ما از خود ما است و ما مستقل در وجود هستيم. گرچه به ظاهر، هستى هر موجودى از آنِ خود او است؛ ولى حقيقت اين است كه ما اساساً مالك هيچ چيز، و از جمله هستى خود، نيستيم. اين واقعيتى است كه برهان قطعى و مسلّم بر آن قائم است؛ ولى در عين حال اين تنها حكم عقل است و دريافت وجدانى ما غير از اين است. دريافت و احساس ما اين است كه وجود خويش را مستقل مىبينيم و مىپنداريم كه روى پاى خودمان ايستادهايم. چنين دريافتى البته كاذب است و پندارى بيش نيست، و دورى ما نيز از همين پندار كاذب ناشى مىشود.
دليل عقلى و برهان فلسفى اثبات مىكند كه ما از خود هيچ نداريم؛ نه حياتى، نه علم و دانشى، نه قدرتى، نه حركتى و نه هيچ چيز ديگر. ما هرچه داريم از آنِ موجود ديگرى است و ما تمام هستى و تعلقات خود را وامدار اوييم. اگر كسى با مباحث فلسفى و براهين دقيق عقلى آشنا باشد اين مطلب كاملا برايش روشن و واضح است. در فلسفه اصطلاحاً گفته مىشود كه انسان و هر موجود ديگرى، حتى نه «فقير»، كه «عين فقر»، و نه «وجودى مرتبط با خدا» بلكه «عين ربط» به ذات اقدس الهى است. اما در عين حال همه اينها ادراك عقلى و فلسفى است و به دريافت قلبى و باور دلْ ربطى ندارد. از اين رو پيوسته تضادى بين عقل و دل و گفتار و رفتار ما پديد مىآيد. عقل مىگويد هيچ استقلالى