در جستجوي عرفان اسلامي - مصباح یزدی، محمد تقی - الصفحة ١٧٢ - دو بعد مادى و معنوى انسان؛ متعارض يا متقارب؟
قالَ رَبِّ اغْفِرْ لِي وَهَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لأَِحَد مِنْ بَعْدِي إِنَّكَ أَنْتَ الْوَهّاب؛[١] گفت: پروردگارا، مرا ببخش و مُلك و حكومتى به من ارزانى دار كه هيچ كس را پس از من سزاوار نباشد، در حقيقت تويى كه خود بسيار بخشنده اى.
خداوند نيز اين خواسته سليمان را اجابت كرد و پادشاهى و مُلكى عظيم به او ارزانى داشت. البته سليمان جز حق نمىخواست و اراده نداشت. در هر صورت نكته اينجا است كه نه خداوند در قرآن و نه هيچ فرد مؤمنى اين را بر سليمان عيب نگرفت كه چرا چنين مُلكى را در دنيا از خداوند درخواست نموده است. همچنين در مورد داود پيامبر كه قبل از سليمان بود اين مسأله وجود دارد. همچنان كه داستان يوسف نيز به همين منوال است. او رسماً از پادشاه مىخواهد كه امر خزانهدارى را به وى بسپارد:
قالَ اجْعَلْنِي عَلى خَزائِنِ الأَْرْضِ إِنِّي حَفِيظٌ عَلِيم؛[٢] گفت: مرا بر خزانه هاى اين سرزمين بگمار، كه من نگهبانى امين هستم.
و در ادامه، كارش به جايى رسيد كه امور كشوردارى مصر تا حدود يمن به او سپرده شد و در اثر قحطىاى كه پيش آمدـ مردم از اطراف و اكناف مىآمدند و آذوقه مىخريدند و بازمىگشتند. البته در اين كار نه يوسف ميل به ناحق كرد و نه خداوند در قرآن اين كار را بر او عيب گرفت.
همچنين است قصه ذوالقرنين كه بندهاى بود كه خدا را دوست مىداشت و خداوند نيز او را دوست داشت. اسباب جهان در اختيار او قرار گرفت و مالك مشرق و مغرب جهان گرديد.
اى گروه! از اين راه ناصواب دست برداريد و خود را به آداب واقعى اسلام متأدب كنيد. از آنچه خدا امر و نهى كرده تجاوز نكنيد و از پيش خود دستور نتراشيد. در مسايلى كه نمىدانيد مداخله نكنيد و علم آن مسايل را از اهلش بخواهيد. درصدد باشيد كه ناسخ را از منسوخ و محكم را از متشابه و حلال را از حرام بازشناسيد. اين براى شما
[١] ص (٣٨)، ٣٥. [٢] يوسف (١٢)، ٥٥.