تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٩ - متن
و او چه گذشته است، اگر براى ما از وى اجازه ديدار مىگرفتى تا از او پوزش بخواهيم خوب بود. على فرمود: باشد به حضرتش مىگويم. آمدند و در خانه ايستادند، على عليه السّلام بر فاطمه عليها السّلام وارد شد و فرمود: اى آزاده! ابو بكر و عمر بر در ايستادهاند و مىخواهند بر تو سلام كنند، نظرت چيست؟ فاطمه عليها السّلام فرمود: خانه خانه تو است و آزاده همسر تو است، هر چه مىخواهى بكن. على فرمود: روبندت را ببند، حضرت روبند بست و رو به ديوار كرد. آمدند و سلام كردند و گفتند: از ما راضى باش، خداى از تو راضى باشد. فاطمه عليها السّلام فرمود: چه چيزى شما را به اين كار واداشت؟ گفتند: اعتراف ما به بدى در حق تو، و حال اميدواريم كه از ما درگذرى و خشم و كينت را از ما فروگذارى. فرمود: اگر راست مىگوئيد به آنچه از شما مىپرسم پاسخ گوئيد؛ من چيزى از شما مىپرسم كه مىدانم شما دو تا آن را مىدانيد، اگر راست گفتيد مىدانم كه در آمدنتان صادق هستيد. گفتند: از هر چه مىخواهى بپرس. فرمود: شما را به خدا سوگند! آيا از رسول خدا شنيديد كه فرمود:
فاطمه پاره تن من است هر كس او را بيازارد مرا آزرده؟ گفتند: آرى! حضرتش دست به آسمان بلند كرد و گفت: پروردگارا! اين دو مرا آزردند، از اين دو به تو و رسولت شكايت مىكنم، نه به خدا هرگز از شما دو تا راضى نخواهم شد تا كه پدرم را ملاقات كنم و از آنچه كردهايد حضرتش را با خبر نمايم تا او در باره شما حكم كند.
در اين هنگام ابو بكر شروع كرد به داد و فرياد و وا ويلا گفتن و به شدّت ترسيد.
عمر گفت: اى خليفه رسول خدا! از حرف زنى مىترسى؟! فاطمه عليها السّلام پس از درگذشت پدرش رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم چهل روز زنده بود. در آستانه رحلت، على عليه السّلام را خواست و فرمود: اى پسر عمّ! من دارم مىميرم و تو را وصيّت مىكنم كه با دختر [١] خواهرم زينب ازدواج كنى كه براى بچههايم مانند خودم است، برايم تابوتى بگير كه ديدهام فرشتگان در فوايد آن برايم سخن گفتهاند، و
[١]امامه دختر زينب.