تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣١٠ - متن
مىگويد، پوشيدهاش داريد و آنچه را از او شنيدهايد پنهان كنيد كه خاندان محمد شما را شماتت نكنند. سپس بيرون شد، برادرم و عايشه نيز بيرون شدند تا براى نماز وضو بگيرند. اين بود كه آنچه من شنيدم آنها نشنيدند. وقتى با پدرم تنها شدم به او گفتم: اى پدر! بگو لا اله الّا اللَّه. گفت: هرگز نگويم و توان گفتن آن را ندارم تا كه به آتش دوزخ درآيم و وارد تابوت شوم. وقتى اسم تابوت را شنيدم گمان كردم دارد هذيان مىگويد، به او گفتم: چه تابوتى؟ گفت: تابوتى از آتش كه با قفلى آتشين بسته است. در آن دوازده نفرند از جمله من و اين رفيقم، گفتم: عمر؟ گفت: آرى! پس چه كسى را مىگويم! و ده نفر ديگر در چاهى در دوزخاند كه بر آن چاه صخرهاى است كه هر گاه خدا خواهد دوزخ گداخته شود آن صخره برداشته شود. گفتم: دارى هذيان مىگويى؟ گفت: نه به خدا هذيان نمىگويم، خدا لعنت كند پسر صُهاك را، همو است كه پس از اينكه نزد من آيد مرا از گفتن ذكر توحيد بازدارد، چه بد رفيقى است، خداى لعنتش كند! صورتم را زمين گذار، صورتش را روى زمين گذاشتم، همچنان فرياد مىكرد و وا ويلا مىگفت تا كه بيهوش شد. بعد عمر وارد شد و او همچنان بيهوش بود، عمر گفت: پس از من چيزى هم گفت؟ آنچه را پدرم گفته بود به او گفتم. عمر گفت: خدا رحمت كند خليفه رسول اللَّه را، پنهان دار، اينها هذيان است، شما خانوادهاى هستيد كه به هنگام بيمارى معروف به هذيان گويى مىباشيد! عايشه گفت: راست گفتى! همه به من گفتند: از اين جريان احدى مطلع نشود كه پسر ابو طالب و خاندانش شما را شماتت كنند.
سليم گفت: به محمد بن ابى بكر گفتم: آيا كس ديگرى هم اين مطالب را به تو گفته بود؟ گفت: على عليه السّلام به من گفته بود! گفتم: آن گونه كه تو شنيدى من هم از او شنيدهام. به محمد بن ابى بكر گفتم: شايد فرشتهاى به حضرتش گفته باشد؟ گفت:
شايد؟ گفتم: مگر فرشتگان فقط با پيامبران سخن نمىگويند؟ گفت: مگر قرآن