تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٣٠٩ - متن
منظور حضرتش كيست؛ گفتم: راست گفتى اى امير مؤمنان! پنداشتم انسانى است كه به تو خبر داده حال آنكه وقتى پدرم اين سخنان را بر زبان مىراند جز من كسى نبود.
سليم گفت: به عبد الرحمن بن غنم گفتم: خوب، معاذ به طاعون مرد، ابو عبيده به چه مرد؟ گفت: به طاعون خياركى مرد.
محمد بن ابى بكر را ديدم و گفتم: آيا هنگام مرگ پدرت كسى جز برادرت عبد الرحمن و عايشه و عمر حاضر و شاهد بود؟ گفت: نه. گفتم: آيا اينها هم آنچه را تو شنيدى، شنيدند؟
گفت: اندكى را شنيدند و گريستند و گفتند: دارد هذيان مىگويد! اما همه آنچه را كه من شنيدم، نه. گفتم: آنچه آنان از او شنيدند چه بود؟ گفت: همين فرياد زدن و وا ويلا گفتن او را. عمر به وى مىگفت: اى خليفه رسول خدا! تو را چه شده كه فرياد مىزنى و وا ويلا مىگويى؟! گفت: اين محمّد و على هستند كه مرا به دوزخ بشارت مىدهند، در دست محمّد آن نامهاى است كه ما بر آن در كنار كعبه پيمان بستيم.
محمّد دارد مىگويد: به جانم سوگند! كه خوب به آن وفا كردى، تو و يارانت بر ولى خدا شوريديد! به آتش و پائينترين درّه دوزخ بشارتت باد! وقتى عمر اين سخنان را شنيد بيرون شد و گفت: دارد هذيان مىگويد! پدرم گفت: نه به خدا، هذيان نمىگويم، دارى كجا مىروى برگرد! عمر گفت: تو دومين نفر در آن غار بودى! پدرم گفت: حالا هم؟! مگر به تو نگفتم كه محمّد (و نه گفت رسول خدا) به من كه با او در غار بودم گفت: من دارم كشتى جعفر بن ابى طالب و يارانش را مىبينم كه دريا را مىپيمايد. گفتم كه به من هم نشانش بده! بر چهرهام دست كشيد، نگريستم و كشتى را ديدم و يقين پيدا كردم كه وى جادوگر است. يادت هست كه اين جريان را در مدينه به تو گفتم و هر دو بر اين باور شديم كه وى جادوگر است. عمر گفت: آهاى بچهها! پدرتان دارد هذيان