تاريخ سياسى صدر اسلام - سليم بن قيس الهلالي - الصفحة ٢٥٠ - متن
كه با من بيعت كردند و سپس مرا رها نمودند.
چون چشم ابو بكر به على افتاد فرياد زد: رهايش كنيد. على عليه السّلام گفت: اى ابو بكر! چه زود بر رسول خدا شوريديد، به چه حقى و به چه حقى و به چه مقام و مسئوليتى مردم را به بيعت با خويش فراخواندى؟ آيا همين تو نبودى كه اندكى پيش به دستور خدا و رسولش با من بيعت كردى؟
* هنگامى كه فاطمه عليها السّلام ميان همسرش و قنفذ حائل شد، او كه خداى او را لعنت كند، با تازيانه فاطمه را زد، عمر به او پيام داده بود كه: اگر فاطمه ميان تو و على قرار گرفت او را بزن. آن ملعون فاطمه عليها السّلام را پشت لنگه در چوبى خانه راند و در را بر روى آن حضرت فشرد كه دندهاى از پهلوى حضرتش شكست و كودكى كه در شكم داشت سقط شد. پس از آن حادثه حضرت هماره در بستر قرار داشت تا كه شهيد شد.
* راوى گويد: چون على عليه السّلام را نزد ابو بكر بردند، عمر آن حضرت را بر زمين كشيد و گفت: بيعت كن و اين سخنان بيهوده را رها كن. على عليه السّلام به او گفت: اگر بيعت نكنم چه مىكنيد؟ گفتند: به خوارى و پستى تو را مىكشيم. على عليه السّلام گفت: در اين صورت بنده خدا و برادر رسول خدا را مىكشيد. ابو بكر گفت: بنده خدا، آرى اما برادرى رسول خدا را نمىپذيريم! على عليه السّلام گفت: آيا انكار مىكنيد كه رسول خدا ميان خود و من پيمان برادرى بست؟ گفت: آرى. حضرت اين جمله را سه بار تكرار فرمود. سپس على عليه السّلام رو به مردم كرد و فرمود: اى مسلمانان، مهاجران و انصار! شما را به خدا سوگند مىدهم: آيا شنيديد كه رسول خدا روز غدير چنين و چنان مىفرمود و در غزوه تبوك چنين و چنان گفت؟ حضرت چيزى از سخنان رسول خدا صلّى اللَّه عليه و اله و سلم كه خطاب به مسلمانان فرموده بود، فروگذار نكرد و همه را به يادشان آورد، گفتند: آرى شنيديم. ابو بكر ترسيد كه مردم به يارى حضرتش برخيزند و او را از خلافت باز دارند، پيشدستى كرد و خطاب به على گفت: آنچه را گفتى حق است،