سیری در نهج البلاغه - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٧
انسان است ، زیرا حرکت دگرگونی و غیریت است ، حرکت چیزی بودن و چیز دیگر شدن است و تنها در سایه توقف و سکون و تحجر است که یک موجود " خود " خویش را حفظ میکند و به نا خود تبدیل نمیشود و به عبارت دیگر از خود بیگانه شدن لازمه حرکت و تکامل است ، از این رو برخی از قدمای فلاسفه حرکت را به " غیریت " تعریف کردهاند . پس ، از طرفی برای انسان نوعی " خود " فرض کردن و اصرار داشتن به محفوظ ماندن این خود و تبدیل نشدنش به " ناخود " و از طرفی از حرکت و تکامل دم زدن ، نوعی تناقض لاینحل است . برخی برای اینکه از این تناقض رهائی یابند گفتهاند : خود انسان اینست که هیچ خودی نداشته باشد و به اصطلاح خودمان انسان عبارت است از " لاتعینی " مطلق ، حد انسان بیحدی و مرز او بیمرزی ، و رنگ او بی رنگی و شکل او بیشکلی و قید او بیقیدی و بالاخره ماهیت او بیماهیتی است . انسان موجودی است فاقد طبیعت ، فاقد هر گونه اقتضاء ذاتی ، بیرنگ و بیشکل و بیماهیت ، هر حد و مرز و هر قید و هر طبیعت و هر رنگ و شکلی که به او تحمیل کنیم خود واقعی او را از او گرفتهایم . این سخن به شعر و تخیل شبیهتر است تا فلسفه ، لاتعینی مطلق و بیرنگی و بیشکلی م طلق ، تنها به یکی از دو صورت ممکن است یکی اینکه یک موجود ، کمال لایتناهی و فعلیت محض و بیپایان باشد یعنی