سیری در نهج البلاغه - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٥
را از خودشان غافل ساخت . برای یک ذهن فلسفی این سؤال پدید میآید که مگر ممکن است انسان خود را ببازد ؟ باختن از دست دادن است و نیازمند به دو چیز است : یکی " بازنده " و دیگر " باخته شده و از دست رفته " چگونه ممکن است انسان خود را زیان کند و خود را ببازد و خود را از دست بدهد ؟ آیا این تناقض نیست ؟ همچنین مگر ممکن است انسان خود را فراموش کند و از یاد ببرد ؟ انسان زنده همواره غرق در خود است ، هر چیز را با اضافه به خود میبیند ، توجهش قبل از هر چیز به خودش است ، پس فراموش کردن خود یعنی چه ؟ بعدها متوجه شدم که این مساله در معارف اسلامی ، خصوصا دعاها و بعضی از احادیث و همچنین در ادبیات عرفانی اسلامی و بلکه در خود عرفان اسلامی سابقه زیاد و جای بس مهمی دارد ، معلومم شد که انسان احیانا خود را با " ناخود " اشتباه میکند و " ناخود " را " خود " میپندارد و چون ناخود را خود میپندارد آنچه به خیال خود برای خود میکند در حقیقت برای ناخود میکند و خود واقعی را متروک و مهجور و احیانا ممسوخ میسازد . مثلا آنجا که انسان واقعیت خود را همین " تن " میپندارد و هر چه میکند برای تن و بدن میکند خود را گم کرده و فراموش کرده و ناخود را خود پنداشته است . به قول مولوی مثلش مثل کسی است که قطعه زمینی در نقطهای دارد ، زحمت میکشد و مصالح و بنا و عمله