سیری در نهج البلاغه - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٣
دارد ، انسان بالفطره میل به تصاحب و تملک و بهرهمندی از اشیاء دارد ولی آنجا که میبینید اشیاء به همان نسبت که در بیرون ، او را مقتدر ساخته ، در درون ، ضعیف و زبونش کرده و مملوک و برده خویش ساخته است ، در مقابل این بردگی طغیان میکند و نام این طغیان " زهد " است . عرفا و شعرای ما از حریت و آزادی و آزادگی بسیار گفتهاند حافظ خود را " غلام همت آن میداند که در زیر این چرخ کبود از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است " او در میان همه درختان ، تنها به حال سرو رشک میبرد که " از بار غم آزاد آمده است " منظور این بزرگان از آزادی ، آزادی از قید تعلق خاطر است ، یعنی دلبستگی نداشتن ، شیفته و فریفته نبودن . ولی آزادی و آزادگی چیزی بیشتر از دلبستگی نداشتن میخواهد ، رشتههائی که آدمی را وابسته و ذلیل و ضعیف و عاجز و زبون میسازد ، تنها از ناحیه قلب و تعلقات قلبی نیست ، خوگیریهای جسمی و روحی به شرائط اضافی و مصنوعی که ابتداء برای زیباتر کردن و رونق بخشیدن به زندگی و یا برای کسب قدرت و قوت بیشتر به وجود میآید و بعد به شکل یک اعتیاد " طبیعت ثانیه " میگردد ، هر چند مورد علاقه قلبی نباشد و بلکه مورد نفرت باشد ، رشتههای قویتری برای اسارت انسان به شمار میرود و بیش از تعلقات قلبی ، آدمی را زبون میسازد .