سیری در نهج البلاغه - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٣٢
ولی یک سلسله نیازهای دیگر هست که طبیعی و ضروری نیست ، در طول حیات به وسیله خود انسان یا عوامل تاریخی و اجتماعی بر او تحمیل میشود و آزادیش را از آنچه هست محدودتر میسازد . جبرها و تحمیلها مادام که به صورت یک نیاز درونی در نیامده است مانند جبرها و تحمیلهای سیاسی ، آنقدر خطرناک نیست ، خطرناکترین جبرها و تحمیلها و قید و بندها آنست که به صورت یک نیاز درونی در آید و آدمی از درون خویش به زنجیر کشیده شود . مکانیسم این نیازها که منجر به ضعف و عجز و زبونی انسان میگردد ، این است که انسان برای اینکه به زندگی خویش رونق و صفا و جلا بخشد ، به تنعم و تجمل رو میآورد و برای اینکه نیرومندتر و قدرتمندتر شود و از شرایط زندگی بهرهمند گردد ، در صدد تملک اشیاء برمیآید ، از طرف دیگر تدریجا به آنچه آنها را وسیله تنعم و تجمل و یا ابزار قوت و قدرت خویش قرار داده خو میگیرد و عادت میکند و شیفته میگردد و رشتههائی نامرئی او را به آن اشیاء میبندد و عاجز و زبون و ذلیل آنها میسازد ، یعنی همان چیزی که مایه رونق و صفای زندگیش شده بود شخصیت او را بی رونق میکند و همان چیزی که وسیله کسب قدرت او در طبیعت شده بود در درون ، او را ضعیف و عاجز و زبون میسازد و به صورت برده و بنده آن چیز در میآورد . گرایش انسان به زهد ، ریشهای در آزادمنشی او