سیری در نهج البلاغه - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢١١
بیمیلی طبیعی آن است که طبع انسان نسبت به شیئی معین تمایلی نداشته باشد ، آنچنانکه طبع بیمار میل و رغبتی به غذا و میوه و سایر ماکولات یا مشروبات مطبوع ندارد ، بدیهی است که اینگونه بیمیلی و اعراض ربطی به زهد به معنی مصطلح ندارد . بیمیلی روحی یا عقلی و یا قلبی آن است که اشیائی که مورد تمایل و رغبت طبع است از نظر اندیشه و آرزوی انسان که در جستجوی سعادت و کمال مطلوب است هدف و مقصود نباشد ، هدف و مقصود و نهایت آرزو و کمال مطلوب اموری باشد مافوق مشتهیات نفسانی دنیوی ، خواه آن امور از مشتهیات نفسانی اخروی باشد و یا اساسا از نوع مشتهیات نفسانی نباشد ، بلکه از نوع فضائل اخلاقی باشد از قبیل عزت ، شرافت ، کرامت ، آزادی و یا از نوع معارف معنوی و الهی باشد مانند ذکر خداوند ، محبت خداوند ، تقرب به ذات اقدس الهی . پس زاهد یعنی کسی که توجهش از مادیات دنیا به عنوان کمال مطلوب و بالاترین خواسته ، عبور کرده متوجه چیز دیگر از نوع چیزهاییکه گفتیم معطوف شده است . بی رغبتی زاهد بی رغبتی در ناحیه اندیشه و آمال و ایده و آرزو است نه بی رغبتی در ناحیه طبیعت . در نهج البلاغه در دو مورد ، زهد تعریف شده است ، هر دو تعریف همان معنی را میرساند که اشاره کردیم . در خطبه ٧٩ میفرماید : " « ایها الناس ! الزهاده : قصر الامل و الشکر عند النعم و الورع عند المحارم » " .