نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٧١١
١٢ / ٤
مستجاب شدن دعاى مرد عابد
١٠٨٢.امام باقر عليه السلام : روزى ، ابراهيم عليه السلام سوار بر اشترى ، راه سفر در پيش گرفت و در راه ، از بيابانى كويرى گذشت . در آن بيابان به مردى برخورد كه به نماز ايستاده بود . او قامتى بلند و جامه اى مويين به تن داشت . ابراهيم عليه السلام از ديدن او به شگفت آمد و منتظر ماند تا نمازش را تمام كند. چون نمازش به درازا كشيد ، با دستش او را تكان داد و گفت : «مرا با تو كارى است . زودتر تمام كن ». مرد ، نمازش را زودتر به پايان رساند . ابراهيم عليه السلام نشست و به او گفت : «براى كه نماز مى گزارى؟». گفت : براى خداى ابراهيم . گفت : «خداى ابراهيم كيست؟». گفت : همان كه تو را و مرا آفريده است . ابراهيم گفت : «از دين و آيينت خوشم آمد و دوست دارم با تو برادر دينى شوم . خانه ات كجاست ، كه اگر خواستم به ديدن و ملاقاتت بيايم؟». مرد گفت : خانه من پشت اين آب است ـ و با دستش به دريا (رودخانه) اشاره كرد و عبادتگاهم ، همين جاست و هرگاه خواستى ، مى توانى به خواست خدا ، مرا در اين جا بيابى . مرد سپس به ابراهيم عليه السلام گفت : كارى دارى؟ ابراهيم گفت : «آرى» . [مرد] گفت : چه كارى؟ [ابراهيم عليه السلام ] گفت : «تو دعا كن و من بر دعايت آمين مى گويم . من هم دعا مى كنم و تو براى دعايم آمين بگو» . مرد گفت : براى چه دعا كنيم؟ ابراهيم عليه السلام گفت : «براى مؤمنان گنهكار» . مرد گفت : نه . ابراهيم عليه السلام گفت : «چرا؟». [مرد] گفت : چون من سه سال است كه دعايى كرده ام و تاكنون اجابتى نديده ام، و ديگر از خداوند متعال شرم مى كنم دعايى كنم ، مگر اين كه بدانم آن دعايم را اجابت كرده است . ابراهيم عليه السلام گفت : «چه درخواستى از او كرده اى؟». مرد گفت : روزى در همين نمازگاهم بود كه جوانكى خوش سيما با چهره اى نورانى و گيسوانى در پشت سر ، از من گذشت و گاوهايى فربه و سرحال و گوسفندانى چاق با گوسفندانى چاق با خود داشت . ديدن او مرا به اعجاب آورد و گفتمش : پسر جان! اين گاو و گوسفندها از آنِ كيست؟ گفت : از آنِ ابراهيم عليه السلام . گفتم : تو كيستى؟ گفت : من اسماعيل ، پسر ابراهيم خليل الرحمان هستم . و من دعا كردم و از خداوند عز و جلخواستم تا خليلش را به من بنماياند . ابراهيم عليه السلام به مرد عابد گفت : «من ابراهيم خليل الرحمان هستم و آن پسر ، فرزند من است» . در اين هنگام، مرد گفت : سپاس ، خداوند را كه دعايم را اجابت فرمود . سپس گونه هاى ابراهيم عليه السلام را بوسيد و با او معانقه كرد و آن گاه گفت : حالا برخيز و دعا كن تا من براى دعايت آمين بگويم . و ابراهيم عليه السلام براى مردان و زنان مؤمن و گنهكاران از آن روز [تا روز قيامت] از خداوند ، آمرزش و رضايت طلبيد و آن مرد ، آمين گفت . پس، دعاى ابراهيم عليه السلام مؤمنان گنهكارِ شيعه ما را نيز تا روز قيامت ، شامل مى شود .