نهج الدّعا (ع-ف) - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥
٢٢.امام زين العابدين عليه السلام : امير مؤمنان، نماز صبح را خواند و آن گاه ، در جاى خود همچنان مانْد تا آن كه آفتاب به اندازه يك نيزه بالا آمد و رو به مردم كرد و فرمود : «به خدا سوگند ، من مردمانى را ديده ام كه شب را تا به صبح ، با سجده و قيام در برابر پروردگارشان مى گذراندند و يا پيشانى بر خاك داشتند و يا در ركوع بودند ؛ چنان كه گويى زوزه آتش در گوش هايشان طنين انداز گشته است . هرگاه در حضورشان ياد خدا مى شد ، چون بيد به خود مى لرزيدند . [١] تو گويى اين مردم ، در خواب غفلت فرو رفته اند!». امير مؤمنان ، سپس برخاست و تا زنده بود ، ديگر كسى او را خندان نديد.
٢٣.امام باقر عليه السلام : امير مؤمنان ، در عراق ، نماز صبح را با مردم خواند و پس از پايان نماز به موعظه آنان پرداخت و خود ، از ترس خدا گريست و مردم را نيز به گريه انداخت . آن گاه فرمود: «هان! به خدا سوگند ، مردمانى را در روزگار دوستم پيامبر خدا به ياد دارم كه شب و روزِ خود را ژوليده موى و پريده رنگ و با شكم هاى گرسنه ، سپرى مى كردند ؛ پيشانى هايشان چون زانوى بُز پينه بسته بود ، شب را به سجده و قيام در برابر پروردگارشان مى گذراندند ، در قيام و در سجود ، با پروردگارشان راز و نياز مى كردند و آزادى خويش از آتش [دوزخ ]را از او مى طلبيدند . به خدا سوگند كه با اين وصف ، پيوسته [از عذاب الهى ]ترسان و بيمناك بودند».
[١] اشارتى است به آيه شريف : «مؤمنان ، در واقع ، كسانى اند كه هرگاه ياد خدا شود دل هايشان به تپش مى افتد» .