دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٢٠١
فصل يكم : معناى «اسماءُ اللّه »
درباره اشتقاق واژه «اسم» ، اختلاف وجود دارد . كوفيان ، آن را مشتق از «وَسْم» به معناى «نشان» مى دانند و بصريان ، آن را از «سُمُوّ» به معناى «بلندى» و «رفعت» . البته اينان مى پذيرند كه كاربرد لغوى اسم ، همان «نشان» است . [١] و امّا «صفت» ، از «وَصَفَ» است كه مانند «عِدَة» از «وَعَدَ» مشتق شده و از اين رو ، به همان معناى مصدرى «وصف» است ؛ امّا در بسيارى از موارد به معناى اسم مصدر به كار مى رود و گاه ، از آن ، معناى نشان و علامت ، اراده مى شود ، [٢] جز آن كه صفت ، نشانى است كه يكى از ويژگى هاى موصوف را بيان مى كند [٣] و بنا بر اين ، اسم و صفت ، هر دو به معناى علامت و نشان مسمّا و موصوف اند و اسم ، علامت و نشان را در بر مى گيرد ؛ امّا صفت ، علامتى تخصيص و تقييد يافته است . نتيجه اين كه نسبت ميان اسم و صفت ، عموم و خصوصِ مطلق است ؛ يعنى هر صفتى اسم است ، امّا هر اسمى صفت نيست و اسم هاى عَلَم و خاص (مانند : زيد و بكر) ، اسم هستند ، ولى صفت نيستند و اسم هاى دلالت كننده بر اوصاف ، هم اسم هستند و هم صفت ، مانند : عالم و علم . [٤] امّا در علوم ادبى و عرفان و كلام ، اسم و صفت ، اطلاق هاى ديگرى هم دارند كه مطابق با يكى از اطلاق ها در علوم ادبى ، مصادر (مانند : علم و قدرت) ، اسم هستند ، نه صفت ؛ امّا مشتق هايى مانند عالم و قادر ، صفت اند ، نه اسم و در عرفان نظرى ، اسم و صفت ، معنايى كاملاً عكس آنچه آمده ، دارند . [٥] و امّا احاديث در بيان اسما و صفات خدا ، اين تفاوت موجود در اصطلاحات مختلف را مدّ نظر قرار نداده اند و اسم و صفت ، هر دو بر كمالات (مانند : علم) و نيز ذات متّصف به كمالات (مانند : عالم) اطلاق مى شوند . براى مثال ، برخى احاديث ، در خصوص «سميع» و «بصير» ، واژه «صفت» را به كار برده اند [٦] و برخى ديگر ، واژه «اسم» [٧] را و حتّى اين دو معنا بر دو كلمه علم و عالم در يك حديث ، اطلاق شده اند و برخى احاديث ، تصريح كرده اند كه اسم و صفت به يك معنا هستند . و از امام باقر عليه السلام چنين روايت شده است : نام ها ، صفاتى هستند كه خداوند ، خود را بدانها وصف كرده است . همچنين ، محمّد بن سنان از امام رضا عليه السلام مى پرسد : اسم چيست ؟ امام عليه السلام مى فرمايد : صفتى است براى موصوفى . بنا بر آنچه ياد شد ، همه نام هاى خدا (اسماءُ اللّه ) ، صفات او هستند و همه صفات او ، نام هاى او ، و تفاوت قائل شدن ميان نام ها و صفات ، در تقسيمات اين كتاب ، مقتضاى نظم تأليف است و به معناى تفاوت معنايى نيست . همچنين ، بر اساس معناى لغوى اسم و صفت و به جهت اتّحاد مصداقى آن دو در مورد خداى متعال و در پرتو احاديثى كه در اين باره به ما رسيده ، نتيجه مى گيريم كه نام هاى خدا ، گونه اى از صفات اويند و خداى متعال ، نامى ندارد ، جز آن كه صفتى از صفات او را بر دوش مى كشد و از همين جاست كه خداى سبحان ، نام خاصّ جامد و غير مشتق ـ كه فقط علامت او باشد و هيچ وصفى از اوصاف او را در بر نداشته باشد ـ ندارد . به سخن ديگر ، نام خدا ، هميشه مقيّد است و علامت بودن نام هاى خدا ، از اين جهت است كه بر وصف خاصّى از او دلالت دارند و به زودى و به هنگام تفسير واژه جلاله «اللّه » خواهيم ديد كه اين نام نيز مبدأ اشتقاق دارد و احاديث شريف ، مصادر (اصل هاى) گوناگونى براى آن ذكر كرده اند . [٨] علاّمه سيّد محمّد حسين طباطبايى ؛ در بيان معناى اسماى حُسنا مى نويسد : اوّلين بارى كه ما چشم بدين جهان مى گشاييم و مناظر هستى را مى بينيم ، آنچه مى بينيم ، نخست ، ادراك ماست كه بر خود ما واقع شده و قبل از هر چيز ، خود را مى بينيم . سپس ، نزديك ترين امور به خود را ـ كه همان روابط ما با عالم خارج و با اشياى مورد نظر قواى عمل كننده ما در طول زندگى ماست ـ درك مى كنيم . پس خود ما و قواى ما و اعمال متعلّق به اين قوا ، اوّلين چيزهايى هستند كه درِ دل هاى ما را مى كوبند و به درك ما در مى آيند ؛ ليكن ما خود را و قوا و كردارهايمان را نمى بينيم ، مگر در ارتباط با غير . پس مى توان گفت كه احتياج ، اوّلين چيزى است كه انسان ، آن را مشاهده مى كند و آن را در ذات خود و در هر چيزى كه مرتبط با آن و قوا و اعمال آن است و همچنين ، در سراسر جهانِ بيرون از خود ، مى بيند و در همين اوّلين ادراك ، به وجود ذاتى كه حوايج او را بر مى آورَد و وجود هر چيزى به او منتهى مى شود ، حكم مى كند و آن ، ذات خداى سبحان است . اين ادراك و حكمِ ما را اين آيه قرآن تصديق مى كند كه : «هان ، اى مردم! شما نيازمندان به خداييد و تنها خداوند ، غنى و بى نياز است» . البته تاريخ نتوانسته است ابتداى ظهور عقيده به ربوبيت را در ميان افراد بشر پيدا كند ؛ ليكن تا آن جا كه سير بشر را ضبط كرده ، از همان قديم ترين عهدها ، اين اعتقاد را در انسان ها سراغ مى دهد . حتّى اقوام وحشى اى كه اكنون در دور افتاده ترين نقاط قاره هاى امريكا و اقيانوسيه زندگى مى كنند و در حقيقت ، نمونه اى از سادگى انسان هاى اوّليه هستند ، وقتى افكارشان را بررسى مى كنيم ، مى بينيم كه به وجود قواى عالى در ماوراى طبيعت ، معتقدند و هر طايفه اى ، كيش خود را مستند به يكى از آن قوا مى داند و اين ، در حقيقت ، همان قول به ربوبيت است . اينان ، هر چند در تشخيص «رب» به خطا رفته اند ، ليكن اعتقاد به ذاتى دارند كه سرنوشت هر چيزى به او منتهى مى گردد ؛ چون اين اعتقاد ، از لوازم فطرت انسانى است و فردى نيست كه فاقد آن باشد ، مگر اين كه به خاطر شبهه اى كه بر او عارض شده �� از الهام فطرى اش منحرف شده باشد ، مثل كسى كه خود را به خوردن سَم ، عادت داده باشد ، كه هر چند طبيعتش به الهام خود ، او را تحذير مى كند ، او عادت خود را مُستَحسَن مى شمارد . سپس ، نخستين چيزى كه در بحث از معارف الهى با آن رو به رو مى شويم ، آن است كه منتهى شدن هر چيز را به او درمى يابيم و اقرار مى كنيم كه حقيقت و وجود هر چيز ، از اوست و او مالك همه چيز است ؛ چون مى دانيم اگر داراى آن نباشد ، نمى تواند آن را به غيرِ خود افاضه كند ، علاوه بر اين كه برخى موجودات [و بلكه همه آنها] اصل حقيقتشان بر اساس احتياج است و از نقصِ خود خبر مى دهند ؛ ولى خداى متعال ، منزّه از هر حاجت و هر نقيصه اى است ؛ چرا كه او مرجعِ هر چيزى است در رفع حاجت و نقيصه آن چيز . پس خداى متعال ، هم داراى مِلك (به كسر ميم) است ، و هم صاحب مُلك (به ضمّ ميم) ؛ يعنى همه چيز از آنِ اوست و در زيرِ فرمان اوست و اين ، دارا بودنش على الإطلاق است . پس او دارا و حكمران همه كمالاتى است كه ما در عالم (از قبيل : حيات و قدرت و علم و شنوايى و بينايى و رزق و رحمت و عزّت و . . .) يافته ايم و در نتيجه ، او حىّ و قادر و عالم و سميع و بصير است ؛ چون اگر نباشد ، ناقص است ، حال آن كه نقص در او راه ندارد . همچنين ، رازق و رحيم و عزيز و محيى و مُميت و مُبدئ و مُعيد و باعث و . . .است ؛ چرا كه رزق دادن و رحمت و عزّت و زنده كردن و ميراندن و اِبداء و اعاده و برانگيختن ، كار اوست ، و اين كه مى گوييم او سُبّوح و قُدّوس و على و كبير و متعال و . . . آن است ، منظور ما اين است كه هر صفت عدمى و صفت نقصى را از او نفى كنيم . اين طريقه ساده اى است كه ما در اثبات اسما و صفات براى خداى متعال مى پيماييم . قرآن كريم هم ما را در اين طريقه ، تصديق نموده و در آيات بسيارى ، مُِلك (به كسر و به ضمّ ميم) را به طور مطلق براى خداى متعال اثبات كرده است و چون حاجتى به ذكر آن آيات نيست ، مى گذريم . [٩]
[١] ر . ك : الإنصاف فى مسائل الخلاف بين النحويّين : ج ٦ ص ١٦ ، المصباح المنير : ص ٢٩٠ ، لسان العرب : ج ١٤ ص ٤٠١ ؛ مشكل إعراب القرآن : ج ١ ص ٦ .[٢] معجم مقاييس اللغة : ج ٦ ص ١١٥ ، التعريفات : ص ٥٨ .[٣] المصباح المنير : ص ٦٦١ ، ترتيب كتاب العين : ص ١٩٥٧ .[٤] معجم الفروق اللغوية : ص ٣١٤ .[٥] ر . ك : شرح فصوص الحكم ، قيصرى : ج ١ ص ٣٤ (فيما يخصّ الاصطلاحات المختلفة للاسم والصفة) ، الفتوحات المكّيّة ، ابن عربى : ج ٢ ص ٥٨ ، كشّاف اصطلاحات الفنون : ج ٢ ص ١٧٩١ و ١٠٧٨ و ج ١ ص ١٨١ و ١٨٤ ، جامع الدروس العربيّة : ج ١ ص ٩٧ .[٦] التوحيد : ص ١٤٦ ح ١٤ .[٧] همان : ص ١٨٧ .[٨] ر . ك : ص ٢٢٣ (نام هاى خدا تعابيرند / معناى «اللّه ») .[٩] الميزان فى تفسير القرآن : ج ٨ ص ٣٤٩ .