دانشنامه ميزان الحكمه - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٧
٢٧٢٢.امام باقر عليه السلام : دل بستگى به موجود ، شرك است و به معدوم ، كفر . [١]
٢٧٢٣.امام صادق عليه السلام : او يگانه و ذاتش يكتاست و از خلق خويش جداست .
٢٧٢٤.امام صادق عليه السلام : در آفريدگار ما ، اشيا [و حالات] راه ندارند ؛ چرا كه او يكتاست و در ذات و معنا (صفت) نيز يكتاست .
٢٧٢٥.امام صادق عليه السلام : چون گفته شود : انسان، واحد است . اين واحد، براى او نام است و انسان، شبيه دارد و [چون گفته شود : ]خدا ، واحد است ، اين واحد براى خدا نيز نام است ؛ امّا او هيچ شبيهى ندارد و [در واقع ]معنا ، واحد نيست . نام ها ما را به صاحبِ نام دلالت مى كنند ؛ چون ما گاه يك انسان را مى بينيم و در اين صورت كه يك نفر است ، مى گوييم «واحد» است . پس دانسته شد كه خودِ انسان ، در معنا واحد نيست ؛ چرا كه اعضاى گوناگون دارد و اجزايش يكسان نيستند . گوشتش غيرِ خون اوست ، و استخوانش غير پى اش ، و مويش غير ناخنش ، و سياهى اش غير سفيدى اش . همچنين است ديگر مخلوقات . پس ، انسان در نام ، واحد است ؛ امّا در نام و معنا و خلقش واحد نيست . امّا درباره خداوند ، هر گاه «واحد» گفته شود ، او [به راستى] واحد است و واحدى جز او نيست ؛ چرا كه گونه گونى در او وجود ندارد .
٢٧٢٦.امام صادق عليه السلام ـ در پاسخ به سؤال از «قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَد: نسبت خداست به خلقش . [٢] يكتاست ، پاينده است ، ازلى است ، جاويدان است . سايه اى ندارد كه او را نگه دارد ؛ بلكه او چيزها را به سايه هايشان نگه مى دارد . مجهول را مى شناسد و براى هر جاهلى ، شناخته شده است . يگانه است . نه مخلوقش در اوست ، نه او در مخلوقش ، نه به حس درآيد ، و نه بسودنى است . ديدگان او را نمى بينند . در عين بلند مرتبگى [به خلق ]نزديك است و در عين نزديكى ، دور . نافرمانى مى شود و مى آمرزد . فرمان بُردارى مى شود و قدردانى مى كند . نه زمينش او را در ميان گرفته است ، نه آسمان هايش او را حمل مى كنند . به واسطه قدرتش اشيا را حمل مى كند . بى انجام و بى آغاز است . دچار فراموشى و غفلت و اشتباه نمى شود و به بازى و سرگرمى نمى پردازد . هيچ چيز ، مانع اراده او نمى شود . داورى اش پاداش دادن است . فرمانش تحقّق يافتنى است . نه فرزندى زاييده است كه وارثِ او شود ، نه زاييده شده است كه شريك داشته باشد و نه كسى همتاى اوست .
[١] برخى در شرح اين حديث گفته اند : چون موجود ، شايبه تركيب دارد (چرا كه معناى موجود ، ذاتى است ، صاحب وجود ، و از واجب الوجود ، انحاى تركيب منتفى است) ، پس مراد از «موجود» ، ممكن موجود است و راست است كه علاقه به هر ممكن ، به منزله شرك است و فقره ثانيه ، دليل فقره اوّلى است ؛ يعنى : چون هر موجود ممكن به مقتضاىِ : «كلّ شيءٍ هالك إلاّ وجهه» (قصص ، آيه ٨٨) ، در حكم عدم است ، پس علاقه به موجود ، به معدوم است و علاقه به معدوم ، كفر است . پس علاقه به موجود ، كفر است و چون موجود ، بما هو موجود ، شائبه وجود دارد ، اگر امكان نباشد ، موصوف به وجوب مى تواند بود ، به خلاف مفقود معدوم ، كه چون وجود ندارد ، امكان وجوب ندارد . پس علاقه به او از اين حيث كه معدوم است ، امكانِ كفر دارد و بس . چرا كه كفر ، انكار مبدأ است ، مطلقاً ، و شرك ، اعتقاد به وجود مبدأ است با وجود شريك ؛ هرچند كه شرك را هم به اعتبار اشتمال بر معناى كفر ، كفرش توان گفت و به واسطه اِشعار بر فرق مذكور ، اِطلاق «شرك» كرد بر اوّل و «كفر» بر ثانى .[٢] يا : توصيف خداست براى خلقش .