جهان بينى و شناخت - سبحانی، سعید - الصفحة ٨٧
واقعيّت معينى نداشته باشد؛ مثلًا، افرادى كه در كاخهاى بسيار بزرگ زندگى مىكنند، خانههاى پانصد مترى را كوچك مىشمارند؛ در عين حال، افرادى كه در مجتمعهاى مسكونى پنجاهمترى زندگى مىكنند خانه پانصد مترى را بزرگ مىدانند. در اينجا، هر كدام از آنها با خصوصيت ذهنى و انس قبلى خود، چنين قضاوت كردهاند و قضاوت هر دو نيز صحيح است؛ زيرا در اين مثال، كوچكى و بزرگى يك مسأله نسبى است.
اما واقع آن است كه نسبى بودن حقيقت و خطا با توجه به واقعنمايى علم، افسانهاى بيش نيست و حقيقت جز يكى نمىباشد؛ مثلًا، در مثال آب، اگر منظور اين است كه در آب نيمهگرم يك دست احساس سردى و دست ديگر احساس گرمى مىكند، اين سخن صحيح است و هر دو دست راست مىگويند. اما اگر مقصود اين است كه آب مورد نظر كه حرارت معيّنى دارد، هم سرد است و هم گرم، اين سخن يقيناً خطاست. منشأ مغالطه در اين است كه گوينده دو احساس متفاوت را بهجاى اينكه به اعصاب دست خود نسبت دهد، به آب نسبت مىدهد. و اين سبب مىشود كه حقيقت را نسبى بداند، نه مطلق.
خلاصه سخن آنكه احساسات مختلف از خارج را نبايد دليل واقعى بودن آن بدانيم. «١» ب- آيا نسبى بودن حقايق شامل اين ادعا هم مىشود كه «همه حقايق نسبى است» يا نه؟ اگر پاسخ مثبت باشد، سخن مزبور نقض شده و يك حقيقت مطلق پذيرفته شده است. اگر هم پاسخ منفى باشد، باز سخن مزبور نقض گرديده و يك حقيقت مطلق پذيرفته شده است.