مسائل نظامى و استراتژيك معاصر - شیرودی، مرتضی - الصفحة ٨٣
گروههاى ديگرى غير از دولت و كشور مشاهده مىشود. اين مطلب، با نگاهى گذرا به يك گروه (سياسى و غيرسياسى) فهميده مىشود، زيرا يك گروه داراى تعدادى عضو است كه در قلمرو و مكانى خاص به فعاليت مىپردازد و به قانونگذارى و نظارت بر حسن اجراى آن مبادرت مىنمايد. امّا از يك سو، عناصر فوق به شكل عاليترين و سازمانيافتهترين آن فقط در دولت و كشور ديده مىشود و از سوى ديگر، عنصر حاكميت به تنهايى در دولت و كشور موجود است و ساير گروهها از آن بىبهرهاند. «١» و بطور دقيق همين عنصر است كه به يك كشور، قدرت كافى براى تعيين استراتژى دلخواه را مىدهد.
عنصر حاكميت كه به دولت و كشور اختصاص دارد، به معناى قدرت برتر و مطلقِ فرمانروايى است كه نسبت به اتباع و داراييهاى آنها اعمال مىشود. به بيان ديگر، قدرت مسلطى است كه بالاتر از آن قدرت ديگرى وجود ندارد و در تصميمگيرى (سياسى و نظامى) و اجراى آن، از هرگونه قدرت بشرى مستقل است. چنين حاكميتى به وسيله بالاترين مرجع تصميمگيرى سياسى (و نظامى) جامعه (اعم از فرد، گروه يا سازمان) انجام مىپذيرد. گفتنى است كه اين تعريفها بيشتر اشاره به بعد داخلى حاكميت دارد. «٢» در اينجا بهتر است، قبل از پرداختن به ابعاد حاكميت اشارهاى به سابقه حاكميت داشته باشيم. «٣» از ابتداى تاريخ بشر، حاكميت را مىتوان در هر حكومتى كه با اتكا به خود، به اداره امور جامعه مىپرداخت، مشاهده نمود. براى اوّلينبار واژه حاكميت توسط «ژان بُدن» فرانسوى در كتاب شش رساله در زمينه جمهورى (سال ٩٥٦ ه. ش./ ١٥٧٧ م.) به كار رفت و سپس توسط دانشمندان ديگر توسعه و گسترش يافت. به عقيده ژان بُدن، حاكميت به مفهوم قدرت برتر فقط از آن پادشاه است و اوست كه توانايى انجام هر كارى