عبرتهاى عاشورا
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٤
مسلك» بود و جنايتهاى خود را به عهده خدا مىنهاد.
در تاريخ نقل است، پس از آن كه اهل بيت امام حسين عليه السلام را به مجلس عبيداللّه آوردند، آن نابخرد نگاهى به امام سجّاد عليه السلام كرد و گفت: «اين كيست؟» گفتند: «على بن الحسين است.» گفت: «مگر على بن الحسين را خداوند در كربلا نكشت؟!» امام سجّاد (ع) پاسخ داد: «من برادرى داشتم كه نامش على بن الحسين بود و مزدوران تو او را كشتند.» عبيد اللّه گفت: «خدا او را كشت.» امام فرمود: «آرى، خداوند جانها را هنگام جدا شدن از بدن مىستاند.» عبيداللّه از پاسخهاى امام برآشفته شد و گفت: «آيا جرأت مىكنى كه سخنان مرا رد مىكنى؟! اين را ببريد و گردنش را بزنيد!» حضرت زينب (س) با تدبيرى كه انديشيد او را از چنين جنايتى بازداشت. «١»
روحيّه استكبارى امويان و نوكرانشان سبب مىشد كه آنان تنها خود را اهل رستگارى و نجات بدانند و ديگران، حتّى كسى چون امام حسين عليه السلام را سيه بخت و دوزخى بشمارند. نقل است كه امام حسين عليه السلام پيش از آغاز جنگ در كربلا دستور داده بود در نقطههاى آسيبپذير خيمهگاه، خندق حفر كنند و صبح عاشورا، در آن خندق آتش افروزند. چون شمر بن ذى الجوشن- از فرماندهان سپاه يزيد- به خيمهها نزديك شد و به خندق آتش برخورد، با گستاخى فرياد زد: «اى حسين، پيش از دوزخ، خود به ميان آتش رفتهاى؟!» «٢»
٢- فريب دادن مردم:
در زمان وقوع حادثه عاشورا، اذهان بيشتر مردم نسبت به مسائل بنيادين اسلام، مشوّش بود و خلفاى ناحق، برداشتهاى نادرست خود از اسلام را در ذهن آنان جاى داده بودند. مردم، آن گونه مىانديشيدند كه حاكمان مىخواستند، نه آن گونه كه خداوند مىخواست. اسلام و عقل، هر دو برآنند كه حاكم اسلامى لازم است داراى ويژگى هايى باشد و خداوند، به صراحت مىفرمايد: