عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٨٣


ما و دودمان ابوسفيان دو خاندانيم كه براى خدا با يكديگر دشمن شده‌ايم. ما مى‌گوييم: خدا راست مى‌گويد و آنان مى‌گويند: خدا دروغ مى‌گويد.
بنابر اين روايت «جهان بينى» حزب اموى بر پايه پندار باطل «دروغ گويى خدا» پى‌ريزى شده و همه‌انديشه‌ها و برنامه‌هاى حكومتى آنان- كه برخى‌را در زير مى‌آوريم-
از اين نظريه شيطانى سيراب مى‌گردد.
١- استكبار فكرى:
اين بيمارى زيانبار، كه بيماران خويش را به هر جنايتى مى‌آلايد، از دير باز قربانى‌هايى بسيار گرفته است. همه سران جبهه كفر به جنون فكرى خودبرتربينى دچار بوده‌اند و نمونه آشكار آن فرعون است كه مى‌گفت:
«انَا رَبُّكُمُ الْاعْلى» «١»
من پروردگارِ برترينِ شمايم.
سران بنى اميه نيز بدين جنون دچار بوده‌اند و هرگز به خداى واحد ايمان نياوردند و تظاهر آنان به برخى آداب اسلامى خدعه‌اى بيش نبوده و از اين رهگذر به گمان خود، جبهه اسلام راستين را خلع سلاح كرده و عوام الناس را نيز با خود همراه كرده و دين را ابزار تحكيم حكومت خويش ساخته‌اند؛ مثلًا يزيد خود را نماينده خدا و سلطنت را هديه‌اى از سوى او مى‌دانسته‌است؛ چنان كه نقل است او براى توجيح جنايات خود، اين آيه را بر زبان مى‌رانده‌است:
«قُلِ اللَّهُمَّ مالِكَ الْمُلْكِ تُؤْتِى الْمُلْكَ مَنْ تَشاءُ وَ تَنْزِعُ الْمُلْكَ مِمَّنْ تَشاءُ» «٢»
بگو: «بارخدايا! تويى كه فرمانروايى! هر آن كس را كه خواهى، فرمانروايى بخشى؛ و از هر كس خواهى فرمان روايى را باز ستانى.» «٣»
همچنين با اين كه حكومت اموى هيچ اعتقادى به خدا نداشت، به ظاهر «جبرى‌