عبرتهاى عاشورا
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥١
«لَعَنَ اللَّهُ الْخَمْرَ وَ غارِسَها وَ عاصِرَها وَ شارِبَها وَ ساقْيها وَ بائِعَهاوَمُشْتَريها وَ آكِلَ ثَمَنِها وَ حامِلَها ... «١»
خداوند لعنت كند شراب را، و كسى را كه درختى را به نيّت ساختن شراب مىكارد، و كسى را كه آب ميوهاش را بدين نيّت مىگيرد، و كسى را كه از آن مىنوشد، و كسى را كه آن را مىفروشد، و كسى را كه بهاى آن را مىخورد، و كسى را كه آن را حمل مىكند.
بااين همه، گويا مدّعيان جانشينى پيامبر، خود را تافته جدا بافته از امّت اسلامى و برتر از قانون خدا مىدانستند كه شرابخوارى از كارهاى هميشگى آنان بود و قطار شتران براى آنان، شراب حمل مىكرد.
نقل است كه روزى عبادة بن صامت، از اصحاب شريف رسول خدا صلى الله عليه و آله و رزمندگان بدر، در شام قطار شترى را ديد كه مشكهايى حمل مىكردند. پرسيد: «آيا اينها روغن زيتون است؟» گفتند: «نه، بلكه شراب است كه براى معاويه خريدهاند.» عباده برخواست و با حربهاى همه مشكها را دريد. چون معاويه از كار عباده آگاه شد، ابوهريره را خواست و به او گفت: «برو جلو برادرت- عباده- را بگير! او براى حكومت ما درد سر ايجاد مىكند.» عباده در پاسخ ابوهريره- كه به نصيحت او پرداخت- گفت:
«اى ابو هريره! مگر تو با ما نبودى كه با پيامبر صلّى الله عليه و آله بيعت كرديم كه امر به معروف و نهى از منكر كنيم!» «٢»
عبدالرحمن بن سهل انصارى به دستور عثمان به جهاد رفتهبود و معاويه امير شام بود. روزى عبدالرحمن مشكهايى پر از شراب ديد كه براى معاويه مىبردند. او بىدرنگ همه را با نيزه دريد و شرابها را بر زمين ريخت. وقتى معاويه از داستان آگاه شد، گفت:
«عبدالرحمن را رها كنيد، او پيرمردى است كه عقلش را از دست داده است.» عبدالرحمن گفت: «نه به خدا سوگند، من عقلم را از دست ندادهام، ولى پيامبر ما را از