عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٢٥


از زندگانى دنيا، ظاهرى را مى‌شناسند و حال آن كه از آخرت غافلند. آيا در خودشان به تفكّر نپرداخته‌اند؟! خداوند، آسمان‌ها و زمين و آنچه را ميان آن‌هاست جز به حق و تا هنگامى معيّن نيافريده است.
بى‌گمان پاسخ اين پرسش قرآن كريم منفى است و پيروان باطل، نتوانسته يا نخواسته‌اند حق را بپذيرند و دست از ياوه بشويند و گرنه چگونه ممكن است امام حسين عليه السلام را رها كنند كه مظهر حق و عدالت و شرف و انسانيت است و همراهى با او جز رستگارى در دنيا و آخرت نيست.
٣- فرصت طلبى:
ويژگى زشت «نان به نرخ روز خوردن» و چون بوقلمون بودن، همواره همراه اهل باطل است و انديشه آنان همواره در جهت منافع مادّى به كار مى‌افتد.
زياد بن ابيه، پدر عبيدالله، در آغاز حكومت علوى، در استاندارى بصره خدمت مى كرد و حتّى مدتى جانشين استاندار نيز بوده است. از لحن تند نامه‌اى كه امام به او مى‌نويسد،
پيداست كه آن حضرت، شناختى كافى از او داشته و مى‌دانسته است كه او شايسته حكومت نيست. «١»
ديرى نگذشت كه زياد دريافت كه غريزه دنياطلبى‌اش در جبهه حق ارضاء نمى‌شود و از اين رو، به سوى معاويه رفت و از خواص دستگاه اموى شد. خاندان زياد ساليانى بسيار بر بصره و كوفه حاكم بودند و همه شيعيان على عليه السلام را در اين دو شهر شيعه نشين، از دم تيغ گذرانيدند و فرزند نابكار زياد- عبيدالله- عامل اصلى رخداد كربلا بود. شبث بن ربعى نيز از اين گونه كسان بود. او نخست از فرستادگان امام على عليه السلام به سوى معاويه بود و سپس، از سران خوارج شد. در زمان امام حسن عليه السلام معاويه به او نامه نوشت كه امام (ع) را به قتل رساند. در زمان امام حسين عليه السلام نيز به امام نامه نوشت و او را به كوفه فرا خواند. وقتى مسلم به كوفه آمد و مردم با او بيعت كردند و عبيدالله وارد كوفه شد، شبث كوشيد تا مردم را از گرد مسلم پراكنده كند و سرانجام، روز عاشورا فرماندهى هزار نفر از