عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧١


الهى برگيرم حق من است و تصاحب نكردن آن نيز از اختيارات من است.» «١» اين انديشه ارتجاعى، به جان و ناموس و آبرو و سرنوشت مردم نيز دامن گشود و امويان بدون هيچ پروايى، آنچه مى‌خواستند، انجام مى‌دادند و مردم نيز بدان تن مى‌دادند.
همچنين، حزب اموى از مكتب‌ها و نحله‌هاى جديد، مانند نظريه‌هاى انحرافى «جبر» و «ارجاء» حمايت مى‌كرد «٢» و با ميدان دادن به «جبرگرايان» و «مرجئه» فضاى فرهنگى جامعه را آماده پذيرش افكار التقاطى و ارتجاعى مى‌كرد و آن گاه از بسط و گردش افكار اسلام راستين جلوگيرى مى‌كرد؛ چنان كه معاويه با صراحت مى‌گويد:
«اى مردم! نقل روايت از پيامبر (ص) را كاهش دهيد و تنها به رواياتى كه در زمان عمر نقل شده است، بسنده كنيد.» «٣»
او در اين كار بسيار جدّى و سخت‌گير بود به گونه‌اى كه به عبداللّه بن عمر پيغام داد
كه اگر احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله را نقل كند، گردنش را خواهد زد. «٤» اين سياست متحجّرانه سبب شد كه مردمان آن روز، حتى عالمان و دانشمندان- جز پيروان اهل بيت عليهم السلام كه اندك بودند- همان گونه كه دستگاه خلافت مى‌خواست بينديشند و در انديشه و عمل با امويان هماهنگ شوند.
زياد بن ابيه، والى سفّاك كوفه، حجر بن عدى و ياران مؤمن و انقلابى‌اش را با مكر و حيله دستگير كرد و به كوفه فرستاد و استشهادنامه‌اى تنظيم كرد مبنى بر اين كه حجر و يارانش از قانون و شرع سرباز زده‌اند و امضاى برخى سرشناسان، مانند شريح بن هانى را نيز در نامه جعل كرد و براى معاويه فرستاد. وقتى شريح از ماجراى نامه آگاه شد، در نامه‌اى به معاويه نوشت: