عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٤


ديگر برادران و عموزاده‌هاى او خطاب به امام حسين عليه السلام گفتند: «خداوندلحظه‌اى ما را پس از سرور و مولايمان باقى نگذارد، زندگى پس از شما براى ما ننگ است.» مسلم بن عوسجه گفت: «خدا هرگز مرا پس از شما زنده نگذارد. به خدا سوگند، دست از تو بر نمى‌دارم تا نيزه‌ام را در سينه اين نابكاران خرد كنم و با سنگ و شمشير از شما دفاع خواهم كرد و از شما جدا نخواهم شد تا جان دهم. سعيد بن عبدالله گفت: «من تا پاى جان ايستاده‌ام تا وصيت پيامبر صلى الله عليه و آله را درباره شما عملى سازم و اگر هفتاد مرتبه مرا بسوزانند و دوباره زنده شوم، چنين خواهم كرد تا چه رسد به يك بار كشته شدن!» همچنين زهير بن قين گفت: «اى پسر پيامبر! من دوست دارم هزار بار در دفاع از شما كشته شوم!» ديگر اصحاب امام عليه السلام نيز سخنانى از اين قبيل بر زبان آوردند «١» و همگى مصمّم بودند تا در راه آرمان مقدّس احياى حق و نابودى باطل از عزيزترين سرمايه خويش بگذرند. افزون بر مردان ميانسال و كهنسال، جوانان و نوجوانان نيز در آن ميان خوش درخشيدند و شور و شوق آنان به شهادت، صفا و جلايى ديگر داشت.
حضرت على اكبر عليه السلام در ميان راه شنيد كه پدر پاكش آيه «انَّا لِلَّهِ وَ انَّا الَيْهِ راجِعُونَ» را تلاوت مى‌كند. عرضه داشت: «اى پدر! فدايت شوم، چرا آيه استرجاع مى‌خوانى؟» فرمود: «پسرم! شنيدم هاتفى مى‌گفت: اين كاروان به راهى مى‌رود كه مرگ به استقبالش خواهد آمد و من دانستم كه از كشته شدن ما خبر مى‌دهد.» على اكبر (ع) گفت: «پدر جان، خدا به شما بدى نمى‌دهد! مگر ما بر حق نيستيم؟!» فرمود: «آرى، ما بر حقّيم به خدايى سوگند كه بازگشت بندگان همه به سوى اوست.» گفت: «اى پدر! در اين صورت، هيچ باكى از مرگ نداريم در حالى كه ما بر حقّيم.» فرمود: «خداوند بهترين پاداش را از سوى پدرت به تو عطا فرمايد.» «٢» قاسم بن حسن عليه السلام كه هنوز به سن بلوغ نرسيده بود- روز عاشورا خدمت عمويش، امام حسين عليه السلام رسيد و رخصت خواست كه به ميدان نبرد رود. امام عليه السلام رخصت نداد؛ ولى آن نوجوان سلحشور چنان دست و پاى اباعبدالله عليه السلام را