عبرتهاى عاشورا
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٧
وقتى بسر به يمن رسيد و دريافت كه عبيداللّه بن عباس- كارگزار امام- در يمن نيست، دو كودك او راگرفت و سر هر دو را از بدن جدا كرد. «١»
* ابن ابى الحديد مىنويسد:
در زمان معاويه، سخنرانان در هر كوى و منبرى، على عليه السلام را لعن مىكردند، از او برائت مىجستند و به او و اهل بيت عليهم السلام بد مىگفتند. كوفيان در اين زمان از ديگران بيشتر سختى ديدند. زياد بن ابيه والى كوفه بود و چون در زمان على عليه السلام شيعه بود، شيعيان را خوب مىشناخت. او در كوفه و بصره، شيعيان را در هر جايى مىيافت، مىكشت. رعب و وحشتى بسيار در دلشان انداخت و دست و پاهايشان را مىبريد، چشمانشان را درمىآورد و آنان را به شاخههاى درختان مىآويخت و بسيارى از آنان را از عراق آواره كرد. «٢»
* محمد بن ابىبكر از ياران باوفا و شايسته اميرمؤمنان عليه السلام بود كه از سوى آن حضرت به امارت مصر منصوب شد. معاويه، عمروعاص را با سپاهى پرشمار به سوى مصر گسيل كرد. ياران محمّد در برابر شاميان دوام نياوردند و از گردش پراكنده شدند.
معاوية بن حديج، كه سركرده بخشى از سپاه شام بود، محمد را دستگير كرد و پس از رد و بدل شدن سخنانى ميان آن دو، محمّد بن ابىبكر را با لب تشنه به قتل رسانيد و پيكرش را در پوست الاغى پيچيد و آتش زد. «٣»
* مالك اشتر نخعى، از نخبگان امّت و ياران فداكار و بابصيرت اميرمؤمنان عليه السلام بود كه پس از محمد بن ابىبكر به استاندارى مصر منصوب شد و عازم آن ديار گشت. وقتى معاويه از عزيمت مالك آگاه شد، كدخداى عريش را واداشت تا در برابر بخشش بيست سال ماليات، مالك را بكشد. او نيز مالك را به غذا و استراحت دعوت كرد و ظرفى از عسل زهرآلود در پيش او نهاد و مالك را به شهادت رسانيد. «٤»