عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٧٠


و از عايشه نقل است: «شبى پدرم در انديشه بود و نتوانست بخوابد. بامداد به من دستور داد دفترى را كه پانصد حديث درآن بود به حضورش بردم و آن را در آتش سوزاند.» «١»
همچنين عبداللّه بن علاء گويد: «از قاسم بن محمد خواستم كه برايم حديث بگويد.
او گفت: حديث در زمان عمر فراوان شده بود و او دستور داد همه را گرد آوردند و درآتش سوزاندند.» «٢»
چنين سياستى دو پيامد بسيار زيانبار در پى داشت: يكى جمود فكرى و ايستايى فرهنگى جامعه و ديگرى، تفسير به رأى و تأويل نارواى آيات قرآن؛ زيرا احاديث پيامبر صلى الله عليه و آله و دانشى كه آن حضرت به اهل بيت خود سپرده بود، افزون بر اين كه خود، بسيار ژرف، و آموزنده و پرثمر بود، راه و روش تفسير درست قرآن را نيز مى‌نماياند و راه هر گونه استفاده ناروا از آيات قرآن را مى‌بست.
تحجّر گرايى امويان‌
سلسله اموى، خود زاييده فكر پليد تحجّر گرايى بود كه نزديك به يك قرن، بر سرنوشت ميهن پهناور اسلامى سلطه يافت؛ چنان كه مبلّغ و مروّج انجماد فكرى نيز امويان بودند و آن را پشتوانه حكومت خويش مى‌شمردند. آنان با همين حربه، هر فرياد حق‌طلبى را خاموش مى‌كردند و مخالفان خود را كشته، زندانى و از صحنه خارج مى‌ساختند.
امويان با مكر و حيله و زور و زر به مردم آموختند كه هر چه دستگاه خلافت مى‌گويد، همان درست است و حق هيچ گونه اعتراض و مخالفتى ندارند. معاويه با گستاخى تمام اعلام كرد: «زمين از آن خداست و من نيز خليفه خدايم؛ هر چه از ثروت‌