عبرتهاى عاشورا
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥٧
«يَنْحَدِرُ عَنِّى السَّيْلُ وَ لايَرْقى الَىَّ الطَّيْرُ» «١»
سيل معارف از قلب من سرازير است و هيچ پرنده تيز پروازى بر اوج انديشه من نمىتواند رسيد.
ولى مردم به جاى دل سپردن به علم و حكمت اولياى خدا و بهرهمند شدن از درياى جوشان «علم لدنّى»، به گندابهاى پليد جهل دل خوش كردند و حتى كار به جايى رسيد كه كسانى چون كعب الاحبار يهودى در حكومت خلفا به عنوان مشاور و كارشناس در مسائل اسلامى به خدمت گماشته شدند. نمونههاى زير، كه در منابع تاريخى آمدهاند، گواه بر اين حقيقت تلخند:
* روزى عمر به كعب الاحبار گفت: «حدس مىزنم كه مرگم نزديك است.
مىخواهم كسى را جانشين خود كنم. نظر تو درباره على چيست؟ در كتابهاى شما (يهوديان) چه چيز در اين باره آمده است؟!» كعب پاسخ داد: «على شايسته اين مقام نيست. او مردى بسيار ديندار است، حرمت كسى را نمىشكند، از لغزشها نمىگذرد و به اجتهاد خود عمل نمىكند. در كتابهاى ما آمده است كه على و فرزندانش نبايد در رأس امور قرار گيرند. آنان بسيار سخت مىگيرند.!» عمر پرسيد: «سبب آن چيست؟» كعب پاسخ داد: «زيرا على خون هايى بسيار ريخته است.» «٢»
* روزى عثمان در جمع مردم اين پرسش را مطرح كرد: «آيا براى خليفه جايز است اموالى را از بيت المال به عنوان قرض بردارد و سپس قرض خود را ادا كند؟» كعب الاحبار پاسخ داد:
«جايز است.» ولى ابوذر به او اعتراض كرد و گفت: «اى يهودى زاده! كار به جايى رسيده كه تو دينمان را به ما مىآموزى؟!» «٣» در برخى منابع تاريخى نيز آمده است كه ابوذر با عصا بر سر كعب كوبيد و گفت: «به خدا قسم هنوز يهوديت از دلت بيرون نرفته است!» «٤»