عبرتهاى عاشورا

عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٥١


«لَعَنَ اللَّهُ الْخَمْرَ وَ غارِسَها وَ عاصِرَها وَ شارِبَها وَ ساقْيها وَ بائِعَهاوَمُشْتَريها وَ آكِلَ ثَمَنِها وَ حامِلَها ... «١»
خداوند لعنت كند شراب را، و كسى را كه درختى را به نيّت ساختن شراب مى‌كارد، و كسى را كه آب ميوه‌اش را بدين نيّت مى‌گيرد، و كسى را كه از آن مى‌نوشد، و كسى را كه آن را مى‌فروشد، و كسى را كه بهاى آن را مى‌خورد، و كسى را كه آن را حمل مى‌كند.
بااين همه، گويا مدّعيان جانشينى پيامبر، خود را تافته جدا بافته از امّت اسلامى و برتر از قانون خدا مى‌دانستند كه شرابخوارى از كارهاى هميشگى آنان بود و قطار شتران براى آنان، شراب حمل مى‌كرد.
نقل است كه روزى عبادة بن صامت، از اصحاب شريف رسول خدا صلى الله عليه و آله و رزمندگان بدر، در شام قطار شترى را ديد كه مشك‌هايى حمل مى‌كردند. پرسيد: «آيا اين‌ها روغن زيتون است؟» گفتند: «نه، بلكه شراب است كه براى معاويه خريده‌اند.» عباده برخواست و با حربه‌اى همه مشك‌ها را دريد. چون معاويه از كار عباده آگاه شد، ابوهريره را خواست و به او گفت: «برو جلو برادرت- عباده- را بگير! او براى حكومت ما درد سر ايجاد مى‌كند.» عباده در پاسخ ابوهريره- كه به نصيحت او پرداخت- گفت:
«اى ابو هريره! مگر تو با ما نبودى كه با پيامبر صلّى الله عليه و آله بيعت كرديم كه امر به معروف و نهى از منكر كنيم!» «٢»
عبدالرحمن بن سهل انصارى به دستور عثمان به جهاد رفته‌بود و معاويه امير شام بود. روزى عبدالرحمن مشك‌هايى پر از شراب ديد كه براى معاويه مى‌بردند. او بى‌درنگ همه را با نيزه دريد و شراب‌ها را بر زمين ريخت. وقتى معاويه از داستان آگاه شد، گفت:
«عبدالرحمن را رها كنيد، او پيرمردى است كه عقلش را از دست داده است.» عبدالرحمن گفت: «نه به خدا سوگند، من عقلم را از دست نداده‌ام، ولى پيامبر ما را از