عبرتهاى عاشورا
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
عبرتهاى عاشورا - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١١٩
ويژگى در ياران خود آگاه بود و خشنودى خود را از آنان به صراحت آشكار ساخت. در شب عاشورا، وقتى امام عليه السلام بيعت خويش را از آنان برداشت و آن پاسخهاى حماسى را شنيد، فرمود: «من فردا به شهادت مىرسم و همه شما كه همراه من هستيد، جز فرزندم زين العابدين، كشته مىشويد.» آنان همگى گفتند: «خدايى راسپاس كه ما را به يارى تو كرامت بخشيد و به كشته شدن با تو شرافت داد.» «١»
همچنين نقل است كه امام پس از آن گفت و شنود به خيمه حضرت زينب عليها السلام در آمد.
خواهر از برادر پرسيد: «آيا يارانت را آزمودهاى؟! مبادا هنگام نبرد تنهايت بگذارند!» امام در پاسخ خواهر فرمود: «به خدا سوگند يارانم را آزمودهام و آنان را جز جنگ آورانى پايدار نيافتهام كه شوقشان به مرگ در راه من، همچون، شوق طفل به پستان مادر است.» و نيز خطاب به ياران خود فرمود:
«... انى لا اعْلَمُ اصْحاباً خَيْراً مِنْكُمْ وَ لااهْلَ بَيْتٍ افْضَلَ وَ ابَرَّ مِنْ اهْلِ بَيْتى» «٢»
من يارانى بهتر از شما و خاندانى برتر و نيكوتر از خاندان خويش، سراغ ندارم.
كوتاهى و خيانت خواص
برخى از خواص اهل حق نيز در حادثه عاشورا نسبت به آرمان امام حسين عليه السلام خيانت كردند يا دست كم از اقدام بجا خوددارى ورزيدند و سبب تقويت جبهه باطل شدند.
هانى بن عروه از شيعيان مخلص ساكن در كوفه بود كه مسلم بن عقيل را در خانه خود جاى داد. عبيدالله، هانى را دستگير كرد و با چوبدستى سر و صورتش را شكست.
گروهى از خويشاوندان و طرفداران هانى، دارالعماره را محاصره كردند و خواستند او را آزاد كنند. در اين هنگام، شريح به دستور عبيدالله ميان مردم ظاهر شد و گفت: «واهمه نداشته باشيد، هانى زنده است و آسيبى به او نرسيده است.» مردم با شنيدن سخنان شريح آسوده شدند و به خانههاى خود باز گشتند و بدين سان، عبيدالله از خطرى بزرگ