مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٣٤ - روایت امّسلمه از رسول خدا دربارۀ واقعۀ کربلا
مگر شاهزاده علیّاکبر نگفت: «ای پدر جان، ما چه باکی داریم؟! چرا غصّه میخوری؟!» حضرت علیّاکبر عجیب است! میگوید: «ای پدر جان، خواب دیدهای که این قوم میروند و مرگ به دنبال اینها میرود؛ أ لَسنا عَلَی الحَقّ؟! ”مگر ما بر حقّ نیستیم؟“» فرمود: «بله!» گفت: «پس از مرگ چه باکی داریم؟!»[١] ببینید: خیلی روشن و خیلی ساده! روز عاشورا این جوان چقدر ساده و طبیعی، بدون هیچ گرفتگی، قَلق، ناراحتی و شکایتی، و بدون هیچ امر و نهیای، خیلی آرام آمد.
روایت امّسلمه از رسول خدا دربارۀ واقعۀ کربلا
امّسلمه نقل میکند:
پیغمبر در آن اطاق رفتند و مشغول عبادت شدند. من یکمرتبه دیگر پیغمبر را ندیدم؛ جای پیغمبر خالی بود! ساعتی گذشت، دیدم پیغمبر در آن اطاق آمده است و به سجده افتاده است و مشغول گریه است و گریههای طولانی و عجیب و غریبی میکند. صبر کردم تا سر از سجده برداشت، دیدم سر و صورت پیغمبر گَرد آلود است، گفتم: «یا رسولالله، کجا بودید؟» گفتند: «مشغول عبادت بودم، جبرائیل آمد برای من تهنیتی آورد و مبارک بادی گفت.» عرض کردم: «یا رسولالله! آن مبارک باد چه بود؟»
فرمودند: «جبرائیل به من گفت: ”این منصب را خدا به حسینت میدهد، میخواهی برویم خوابگاه او را ببینی؟“ مرا در خوابگاه حسینم آورد و در زمین کربلا پیاده شدیم و تمام آن جریانات را دیدم؛ دیدم حسین من قطعهقطعه روی زمین افتاده است! جبرائیل مقداری از آن خاک را برداشت و به من داد و گفت: ”ای رسول خدا، هر وقت این خاک تبدیل به خون تازه شد، علامت این است که حسین را کشتهاند!“ این گرد و خاکی که بر صورت من میبینی، گرد و خاک همان زمین است که به صورت من نشسته است.» حضرت آن تربت را به من دادند و گفتند: «ای امّسلمه، این را با خود نگهدار! و هر وقت دیدی که این تربت تبدیل به خون تازه شد، بدان که حسین مرا کشتهاند!»
[١]. الإرشاد، ج ٢، ص ٨٢.