مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ١٦٥ - حکمت توسّل و طلب شفاعت از امیرالمؤمنین
هستند؛ اگر الآن آن حضرت را در میان این بیابان و نخلستان بگیرند و شهید کنند، چه کسی خبر پیدا میکند؟! من چرا اینجا ایستادهام؟! همینطور با خود مردّد بودم که بروم یا نروم؟ اگر بروم مولا اجازه نداده است، و اگر نروم چگونه طاقت بیاورم؟! بالأخره رفتم. مسیری بسیار طولانی طی کردم، دیدم که آن حضرت سر در چاهی کرده است و مشغول صحبت کردن است.
آن حضرت تا احساس کرد که صدای پایی است، فرمود: «کیستی؟
عرض کردم: من میثم هستم.
فرمود: «چرا آمدی؟! مگر من نگفتم نیا؟»
گفتم: ای مولای من! نخواستم مخالفت کنم، ولی طاقت نیاوردم! دیدم که من زنده باشم و شما را در میان این بیابان خطرناک تنها بگذارم! طاقت نیاوردم.
حضرت فرمودند: «چیزی از صحبتهای من شنیدی؟»
عرض کردم: نه، فقط لحن صحبت به گوش من میخورد، ولی چیزی درک نکردم.
حضرت فرمودند:
|
و فی الصّدر لُباناتٌ |
|
إذا ضاقَ لها صَدری |
|
نَکَتُّ الأرضَ بالکَفّ |
|
و أَبدَیتُ لها سرّی |
|
فَمَهما تَنبُتُ الأرضُ |
|
فَذاکَ النَّبتُ من بَذری |
١. در دل من به اندازهای مطالب و اسرار است که بعضی اوقات مرا خسته و سنگین میکند و کسی را پیدا نمیکنم که با او راز بگویم و آن اسرار را به او بسپارم، ولیکن آدم باید این اسرار را تحمّل کند!
٢. در میان بیابان میآیم و با دست، خاک را عقب میزنم و اسرار خودم را در خاک پنهان میکنم، و رویش را با خاک میپوشانم.
٣. تا بعداً گیاهانی که از این زمین درمیآید با اسرار امیرالمؤمنین توأم باشد و عالم کَوْن آن اسرار را از یاد نبرد، و آن زندگی و حیات را نگاه دارد.»[١]
[١]. المزار الکبیر، ابنمشهدی، ص ١٤٩ ـ ١٥٣.