مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٦٢ - اعتراف عمر به نزول سورۀ تحریم در مذمّت عایشه و حفصه
بعد از این جریانات و قضایا، ابنعبّاس میگوید:
من میخواستم از خود زبان عمر بشنوم که این سوره دربارۀ عایشه و حفصه نازل شده است، ولی از شلاّقش میترسیدم!
چون معروف است و میگویند:
شلاّق عمر، أضرَب و أشَدّ من سَیف حَجّاج؛[١] «شلاّق و تازیانۀ عمر (همان شلاّق دستگیریاش) از شمشیر حجّاج بن یوسف ثقفی بدتر بود!»
او همیشه تازیانه دستش بود و هرجا امری ناملایم میدید، میرفت و بیاختیار میزد؛ و نه یک بار و دو بار، طوری میزد که سر و صورت و پشت و... میشکست و خون جاری میشد و به زندان میبردند! و از این چیزها خیلی زیاد داریم.[٢] حتّی نسبت به زنها هم با شلاّقش به آنها حمله میکرد و در بعضی از امور
[١]. رجوع شود به شرح نهج البلاغة، ابنأبیالحدید، ج ١، ص ١٨١؛ ج ١٢، ص ٧٥؛ ریاض النّضرة، ج ٢، ص ٣١٤؛ وفَیات الأعیان، ج ٣، ص ١٤؛ حیاة الحیوان الکبریٰ، ج ١، ص ٨٠؛ ربیع الأبرار، زمخشری، ج ٤، ص ١٣.
[٢]. شرح نهج البلاغة، إبنأبیالحدید، ج ١٢، ص ١٠٢. امام شناسی، ج ١٢، ص ٢٤٣:
«علاّمۀ امینی در باب: «نوادر الأثر فی علم عمر» در تحت عنوان: «اجتهاد خلیفه در سؤال از مشکلات قرآن» با عبارات و مضامین مختلفی که همه حکایت از یک جریان واحد مینماید، از سُنن دارمی و از تاریخ ابنعساکر، و از سیرۀ عمر ابنجوزی، و از تفسیر ابنکثیر، و از إتقان سیوطی، و از کنز العمّال، نقلاً از دارمی و نصر مقدّسی و اصفهانی و ابنانباری و الکانی و ابنعساکر، و از تفسیر الدُّرّ المنثور، و از فتح الباری، و از فتوحات مکّیّه نقل میکند که:
سلیمان بن یسار روایت کرده است که: مردی که به او صُبَیغ میگفتند وارد مدینه شد و شروع کرد به پرسیدن از متشابهات قرآن. عمر درحالیکه قبلاً از برای او عَراجین درخت خرما را تهیّه دیده بود، در پی او فرستاد و او را احضار کرد و به او گفت: ”تو کیستی؟“ گفت: ”من عبدالله صُبَیغ هستم.“ عمر یک شاخه از آن شاخهها را بر گرفت و به او میزد و میگفت: ”من عبدالله عمر هستم!“ عمر به قدری به او زد که از سرش خون جاری شد. صُبَیغ گفت: ”ای امیر مؤمنان، دیگر کافی است، آنچه را که در سر داشتم همه رفت و دیگر چیزی را نمییابم!“
و از نافع، غلام عبدالله روایت است که: صُبَیغ عراقی شروع کرد در میان لشگریان مسلمین از آیاتی از قرآن سؤال کردن تا به مصر وارد شد. عَمرو بن عاص وی را به نزد عمر بن خطّاب فرستاد. چون فرستادۀ عمرو عاص نامۀ او را به عمر داد و عمر نامه را خواند، به او گفت: ”این مرد کجا است؟“ رسول گفت: ”در منزلگاه است.“ عمر گفت: ”مواظب باش تا نرود که در اینصورت از دست من به عقوبت دردناکی خواهی رسید!“
رسول، صُبَیغ را به نزد عمر آورد. عمر به او گفت: ”از چیزهای تازه و بدیع سؤال میکنی!“ آنگاه فرستاد تا آن شاخههای تر از جراید درخت خرما را آوردند و با آنها به قدری به وی زد تا در پشت او مثل قرحه و دُمَل بر آمد و سپس او را وا گذارد تا خوب شد؛ و پس از آن دوباره او را با آن جریدههای درخت خرما زد و باز او را وا گذارد. چون خوب شد، در مرتبۀ سوّم که عمر وی را احضار کرد تا چوب بزند، صُبَیغ گفت: ”اگر میخواهی مرا بکُشی، خب بکش؛ و اگر میخواهی مرا معالجه و مداوا نمایی، سوگند به خدا که من خوب شدهام و نیاز به معالجه ندارم.“
عمر به او اجازه داد به زمین سکونتش برود و به ابوموسی أشعری نوشت تا نگذارد یک نفر از مسلمین با او معاشرت کند! این امر بر آن مرد گران آمد. و ابوموسی به عمر نوشت: ”این مرد توبه کرده است.“ و عمر نوشت که: ”ابوموسی به مسلمین اذن دهد تا با وی مجالست کنند.“»