مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٣٥ - روایت امّسلمه از رسول خدا دربارۀ واقعۀ کربلا
من این تربت را گرفتم و نگاه میداشتم. دل من تا زمانی که سیّدالشّهدا به سمت عراق حرکت کردند، دائماً در غلیان و اضطراب بود؛ چون خبری است که پیغمبر داده است، و خبرهایی که پیغمبر داده است همه درست بود، و این خبر را هم پیغمبر به من داده است. من زنی مطیع اوامر پیغمبر هستم و بسیاری از اسرار را پیغمبر به من میفرمود.[١]
سیّدالشّهدا خواست بهسوی عراق حرکت کند، خدمت مادرش امّسلمه در مدینه آمد. امّسلمه را مادر خطاب میکرد. امّسلمه از زوجات بزرگوار پیغمبر و محبّ اهلبیت و محبّ امیرالمؤمنین و حضرت زهرا بود. سیّدالشّهدا و امام حسن او را خیلی دوست داشتند، و او نسبت به این بچّهها خیلی ملاطفت داشت. سیّدالشّهدا در مدینه از یگانه زنی که فقط خداحافظی کردند امّسلمه بود. برای خداحافظی که آمدند، یکمرتبه صدای شیون و نالۀ امّسلمه بلند شد: «ای حسین، کجا میروی؟»
ـ «به عراق میخواهم بروم.»
ـ «ای حسین، ای وای! این همان وعدهای است که پیغمبر به من داده است؟!»
حضرت فرمود:
بله، خداوند برای من مَصرعی قرار داده است و من باید بشتابم و خود را به آن مصرع برسانم! ای مادر، خدا تو را جزای خیر بدهد! بر این مصیبت، صبر کن! مصیبتت به اندازۀ صبر تو است.
آقا به مکّه تشریف آوردند و چند ماهی اقامت کردند و بهسوی کربلا حرکت کردند. خبر به امّسلمه رسید که آقا بهسوی کربلا حرکت کردند، امّسلمه میگوید:
این چند ماهی که آقا در مکّه بودند دل من قدری آرام بود، میدانستم شهادت در مکّه واقع نمیشود؛ امّا همینکه شنیدم از مکّه به کربلا حرکت کردند، دیگر نه شب خواب داشتم و نه روز خواب داشتم! دائماً این تربت
[١]. همان، ص ١٣٠.