مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ١٧٢ - ذکر شهادت حضرت امیرالمؤمنین علیه السّلام
فرمود: «امر خدا نزدیک است که برسد.
عرض کردم: پدر جان، کدام امر خدا؟
فرمودند: «آن وعدهای که پیغمبر خدا به من داده است، در صبح همین شب است و آثار و علائمش ظاهر است.»
از اطاق بیرون میآمد و به آسمان نگاه میکرد و میفرمود: «واللَه ما کَذبتُ و لا کُذّبت؛ و إنّها اللَّیلةُ [الّتی وُعدتُ بها]! ”نه دروغ میگویم و نه به من دروغ گفته شده است؛ قسم به خدا این همان شبی است که پیغمبر خبر داده است!“»
لم یزل قائمًا و راکعًا و ساجدًا؛«حضرتهمینطور یا میایستاد و نماز میخواند، یا به حال رکوع بود و یا سجده میکرد!» و تلاوت قرآن میکرد، تا نزدیک اذان صبح که ابننبّاح، مؤذّن آن حضرت اذان داد.
آقا از اطاق پایین آمد، تجدید وضو کرد و برای آمدن به مسجد آماده شد. عرض کردم: پدر جان، حال شما امشب غیر از سایر شبها است، اگر احتمال میدهید که امشب بر شما مصیبتی وارد میشود، اجازه بدهید جُعده (جعد بن هُبَیرة مخزومی، خواهر زادۀ حضرت و از مردان بزرگ روزگار، و پسر اُمّهانی، خواهر امیرالمؤمنین است.) به مسجد برود و نماز بخواند.
آقا فرمود: «مگر از امر پروردگار میتوان گریخت؟! قضای الهی است، و من در راه بهشت و سعادت میروم و نمیشود از قضای الهی تخطّی کرد!»[١]
همینکه آقا میخواست از منزل بیرون بیاید، چند تا مرغابی که در منزل بودند با منقار خود دامان آقا را گرفتند و صدا میکردند و صیحه میزدند؛ خواستند آنها را جدا کنند، حضرت فرمودند:
«دَعوهُنَّ؛ فإنّهُنَّ صَوائحُ تَتبَعُها نَوائح! ”اینها را به حال خودشان بگذارید؛ اینها صیحههایی میزنند، ولیکن به دنبالش در این خانهها گریهکنندگانی است!“»
[١]. الإرشاد، ج ١، ص ١٦.