مبانِی اخلاق در آِیات و رواِیات - حسینی طهرانی، سید محمد حسین - الصفحة ٢٣٦ - روایت امّسلمه از رسول خدا دربارۀ واقعۀ کربلا
را که در قاروره و شیشهای گذاشته بودم، میدیدم؛ و هر وقت که میدیدم به همان صورت تربت است، میگفتم: الحمدلله، تا بهحال سرور ما و امام ما زنده است و خون او ریخته نشده است! ولی یک وقت دیدم که آن تربت تبدیل به خون تازه شده است!
صدای شیون امّسلمه بلند شد؛ همسایههای منزل صدای شیون او را به این اندازه نشنیده بودند! آمدند و گفتند: «ای زن رسول خدا، چه اتّفاقی افتاده است و چه مصیبتی واقع شده است؟ خدا چشمان تو را گریان نبیند!» دست زنها را گرفت و در میان آن اطاق آورد و گفت: «ببینید، این همان خبری بود که پیغمبر به من داده است! به خدا قسم نور دیدۀ پیغمبر را کشتند!»[١]
(وَسَيَعلَمُ ٱلَّذينَ ظَلَمُوٓاْ أَيَّ مُنقَلَبٖ يَنقَلبُونَ)،[٢] (إنَّا للَّه وَإنَّآ إلَيه رَٰجعُونَ).[٣]
[١]. الهدایة الکبریٰ، ص ٢٠٢ ـ ٢٠٤.
[٢]. سوره شعراء (٢٦) آیه ٢٢٧.
[٣]. سوره بقره (٢) آیه ١٥٦.