ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ٩٠ - قدرت در ديدگاه غرب
امّا قسم سوم قدرت، اقناعى است كه از طريق عقيده اعمال مىشود. ترغيب و تبليغ، آموزش و پرورش يا ديگر اقدامات مناسب اجتماعى كه طبيعى و پاكيزه و به حق جلوه مىكند، موجبات تسليم و رضاى افراد را به ارادهشخص يا اشخاص ديگر فراهم مىآورند، حتّى فرد اطاعت كننده، احساس مىكند، خود در انتخاب بهتر دخيل بوده است.
قدرت اقناعى نامرئى است؛ امّا اثرات جدّى و مؤثّرى دارد و فرد اطاعت و سلطه و اقتدار دارندگان قدرت اقناعى را با ميل و رضايت مىپذيرد، اعتقادى كه از نظام اجتماعى با تعليم و تربيت سرچشمه گرفته است؛ اطاعت زن از شوهر يا اطاعت در حوزهايمانى بر اساس اعتقاد انجام مىگيرد. در ساختن اين اقناع عوامل مختلفى، از جمله تعليم و تربيت و همچنين نقش رسانههاى گروهى وجود دارد. اگر قدرت و اعمال آن در نظر شهروندان مقبول تلقّى شود؛ اين قدرت به اقتدار تبديل مىشود كه به تعبير رابرت دال، اقتدار بين نفوذ مشروع يا حكمرانى مقبول است.[١] اين امر، از طريق حاكمان اساسى تلقّى مىشود و همواره به دنبال مشروع كردن هستند يا تلقّى مشروع بودن نزد ديگران را اساسى مىدانند.
برتراند راسل[٢] قدرت را پديد آوردن آثار مطلوب و ماكس وبر[٣] آن را امكان تحميل ارادهخود بر رفتار ديگران تعريف نموده است.[٤] همچنين ماكس وبر معتقد است، مشروعيّت قدرت از سه طريق به دست مىآيد: سنّتى، كاريزماتيك و عقلايى.
در نظر ايشان، مشروعيّت سنّتى مربوط به افرادى است كه قدرت خود را از رسومى اخذ مىكنند كه اعتبار آنها مربوط به دوران بسيار گذشته است. مشروعيّت كاريزماتيك مبتنى است بر خصوصيّات شخصى و فوق العادّهيك فرد و اطمينان درونى رعايا و گفتهها و رفتارهاى او و سرانجام قدرت مشروعى كه از طريق قانون تثبيت شده از اعتقاد به معتبر بودن يك وضعيّت حقوقى و صلاحيّت اثباتى مبتنى بر قواعد عقلايى حاصل مىشود كه همان مشروعيّت عقلايى است.[٥]
دوورژه معتقد است: قدرت امكان تحميل ارادهفرد يا گروه بر رفتار جمعى ديگران و از جمله مخالفان مىباشد. ايشان معتقد است كه تهديد[٦] نيز از همين جا تكوين مىيابد.[٧]
گرين[٨] معتقد است: قدرت به طور ساده حدّ توانايى كنترل ديگران است؛ به طورى كه عملى را كه از آنها خواسته شده است، انجام دهند.[٩]
به اعتقاد مورگنتا[١٠] منظور از قدرت سياسى اشاره به كنترل در روابط متقابل دارندگان اقتدار عمومى و عامّهمردم است. همچنين در تعريفى ديگر او، توانايى انسان بر ذهنها و اعمال ديگران، قدرت است.[١١]
لوئيس اى كوزر[١٢] معتقد است: تحليل جامع و صحيح قدرت، مستلزم شناخت طرفين قدرت است و در تحليل قدرت بايد همهپيچيدگىهاى قدرت را دريافت و روابط اعلا را فهميد. او قدرت را تحميل ارائهكنشگر الف (فرد يا جمع) بر كنشگر ب (فرد يا جمع) تعريف مىكند، به طورى كه ب زير سلطه الف قرار گيرد.[١٣]
تامپسون در تعريف قدرت بيان مىدارد: قدرت، انگيزه يا پديدهاى سياسى است كه از نيروى اراده يا خواست درونى انسان و توان عملى ساختن و به نتيجه رساندن آنها ناشى مىشود.[١٤]
از ديدگاه يكى از اساتيد «دانشگاه هاروارد»، قدرت عبارت است از: توانايى (ذاتى يا اكتسابى) بالقوّه و بالفعل كه قادر است تغييرات عديدهاى را در زندگى ديگران از طريق نفرات، جريانات يا سازمانها اعمال نمايد.[١٥]
والتر[١٦] قدرت را بر حسب تأثيرگذارى تعريف مىكند؛ يعنى اگر عاملى بتواند بيش از آن حد كه تحت تأثير قرار مىگيرد، ديگران را تحت تأثير قرار دهد، به همان اندازه واجد قدرت است.[١٧]