ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٧ - گمارده
خودت باشد.
ديدم دارد وصيّت مىكند. گفتم: بگذار امشب نزد تو بمانم.» گفت: نه برو. نبايد بمانى. هر وقت كه وقت آمدنت رسيد، تو را مطلّع مىكنند.
منظورش را نفهميدم. او كه كسى را نداشت و از بىكسى در مسجد خوابيده بود. پس چه كسى مرا از مرگ او مطلّع مىكرد؟ اين سؤال به ذهنم گذشت؛ امّا جرئت نكردم بپرسم و به دكّانم آمدم. خواب به چشمم نمىآمد. از كار اين سرباز در حيرت بودم. نيمى از شب گذشته بود كه در زدند. در را باز كردم. مردى پشت در بود كه تا به حال او را در آن محلّه نديده بودم. مرا به نام خواند و گفت: محمّدعلى بيا!
بىهيچ حرفى از دكّان بيرون رفته و به سرعت خودم را به مسجد رساندم. سرباز از دنيا رفته بود. درست همانطور كه خودش گفته بود. دو نفر آنجا بودند. آنها را هم نمىشناختم. به من گفتند كه به آنها كمك كنم تا سرباز را براى غسل به جانب چشمهخارج شهر ببريم. با آنها همراه شدم و با هم، سرباز را كنار چشمه برديم. آنها او را غسل دادند، كفن كردند، بر او نماز خواندند و او را با هم به مسجد آورديم و در مسجد به خاك سپرديم. من مبهوت از آنچه پيش آمده بود، به دكّانم برگشتم. نمىدانستم او كيست و آن دو كه بودند و چرا مرا هم در كفن و دفن او شريك كردند. چند شب گذشت.
يك شب كه خواب بودم، در دكّانم را زدند. مردى پشت در بود كه مرا به نام خواند و گفت:
محمّدعلى بيا آقا تو را طلب كردهاند.
تمام تنم لرزيد: آقا؟!
امّا جرئت نكردم سؤال كنم. در دكّانم را بستم و با او به راه افتادم. از شهر خارج شديم. با آنكه اواخر ماه بود، ولى صحرا مانند شبهاى مهتابى بدر، كاملًا روشن و زمين سرسبز و خرّم بود؛ امّا ماه هم در آسمان نبود.
در فكر بودم از اين سرسبزى حيرتآور زمين و روشنايى زيباى آسمان بدون وجود ماه؛ امّا قدرت ابراز سؤال نداشتم. بىصدا به دنبال آن مرد ناشناس پيش مىرفتم تا به صحرايى رسيديم كه در اين نواحى، به صحراى «لور» شهرت دارد. با همان سرسبزى و روشنايى مهتاب بدون ماه، از دور عدّهاى توجّهم را جلب كردند. عدّهاى كه دور هم نشسته بودند و يك نفر مقابل آنها ايستاده بود. يك نفر هم بين آنها بود كه از همه جليلالقدرتر بود. چشمم كه به او خورد، هراس به دلم افتاد و استخوانهايم شروع به لرزيدن كرد. انگار كه سردم شده باشد. مردى كه همراهم بود، گفت: جلوتر بيا.
به زحمت پيش رفتم، نزديكتر كه شدم ايستادم. آنكه در مقابل جمع ايستاده بود، گفت:
«بيا جلو نترس.»
جلوتر رفتم. شخصى كه در بين جمع بر همه برترى داشت فرمود:
«مىخواهم به پاداش خدمتى كه به آن سرباز كردهاى، تو را به جاى او منصوب كنم.»
دلم لرزيد. آهسته گفتم: من كاسب و بافندهام، مرا به سربازى چه كار؟
فكر كردم مىخواهند مرا به جاى سرباز، نگهبان خانهآن ستمگر كنند. ترسيدم.
فرمودند:
«اين طور نيست كه تو فكر مىكنى تو را به جاى او گماشتم. به جاى خود باش، هر زمان به تو فرمانى داديم، انجام بده!»
ديگر حرفى نزدم، برگشتم. آن مرد با من نيامد. قدرت برگشتن و نگاه كردن به آن جمع را نداشتم؛ ولى ناگهان متوجّه شدم هوا تاريك شده و از آن سرسبزى و خرّمى صحرا و روشنايى خبرى نيست. با شتاب به دكّانم برگشتم و بعد از آن شب، دستورات
امام عصر (عج) به من مىرسد. از جمله دستورات آن حضرت انجام گرفتن مقصد و حاجت تو بود و ذكر نام و مشكلت.
محمّدحسين مبهوت از آنچه شنيده بود، وقتى به خود آمد كه هر دو گريه مىكردند. محمّدعلى از يادآورى خاطرهديدار آن شب مهتابى و او از سعادتى كه نصيبش شده بود.
آفتاب بالا آمده بود و محمّدعلى جولا به كار بافتن، مشغول شده بود و محمّدحسين مىرفت تا مژدهاين معجزه را به همسرش بدهد.
منبع: بر اساس داستانى از كتاب العبقرىّ الحسان، شيخ على اكبر نهاوندى، ج ٢، صص ٧٩- ٨٠؛ گنجينة دانشمندان، شيخ محمّد رازى، صص ١٣٥- ١٣٧.