ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٤ - گمارده
گمارده
مريم ضمانتىيار
از خواب بيدار شد ... پيشانىاش خيس عرق شده بود. از جا بلند شد و زير نور ماه به حياط رفت و كوزهآب را برداشت، چند جرعه آب خورد، نفس عميقى كشيد و همانجا روى پلّهحياط نشست. نسيم خنك نيمه شب تابستان، كمى حال را بهتر كرد.
نگاهى به ماه انداخت، بدر كامل بود. از خلوت و سكوت شبانهخانه احساس آرامش كرد. بغضش شكست و اشك آرام صورتش را خيس كرد. اشك كه جارى شد، بغض هم رهايش كرد. در عالم خودش بود كه سايهاى را كنارش حس كرد، سر برگرداند. مرضيه بود كه بالاى سرش ايستاده بود.
باز بىخوابى به سرت زده؟
با سرعت اشكهايش را پاك كرد. مرضيه كنارش نشست و گفت:
از من پنهان مىكنى؟
لبخندى زد و گفت: چيزى نيست كه بخواهم پنهان كنم.
مرضيه سرى تكان داد و گفت: تو از من پنهان مىكنى و من از تو؛ امّا تا كى؟ اين قصّه تا كى مىتواند ادامه داشته باشد؟
محمّدحسين سرش را پايين انداخت: امشب خواب ديدم ... خواب كودكى كه اينجا توى حياط بازى مىكرد و مىخنديد.
مرضيه آهى كشيد و گفت: بس كه در فكرش هستيم.
- من تصميم گرفتهام ...
- كه چه كار كنى؟
- مىخواهم به نجف بروم.
- نجف؟
- بله! نجف. از دست دوا و درمان طبيبهاى «تبريز»، از دست نگاههاى كنجكاو، از دست دلسوزىهاى مردم خسته شدهام. مىروم شايد آنجا فرجى شود.
- چرا نجف؟! ...
- نمىدانم، مىروم شايد خوابم تعبير شود ...
همهآرزويش اين بود حالا كه اين همه راه از تبريز به نجف آمده، دست خالى برنگردد؛ امّا روزها از پى هم مىگذشت و هيچ نشانهاى از فرج نبود. كارش شده بود بيتوته در «مسجد كوفه» و «مسجد سهله» و انتظار، انتظار يك اتّفاق، اتّفاقى كه نمىافتاد ...
تنها و دلشكسته گوشهمسجد كوفه نشسته بود و گريه مىكرد. تاجر سرشناس بازار تبريز، اينجا مسافرى غريب و دلشكسته بود كه سر بر ديوار مسجد اشك مىريخت.
كسى كه آرزوى شنيدن خندهيك كودك، همهزندگىاش را پر كرده بود. چهل روز بود كه از تبريز به نجف و كوفه آمده بود و ديگر بيش از اين امكان و توان ماندن نداشت. چشم بر هم گذاشته بود و در دل نجوا مىكرد. براى لحظاتى نفهميد به خواب رفت يا بيدار بود. فقط صدايى شنيد كه آرام و شمرده به او گفت: برو و محمّدعلى جولاى دزفولى را پيدا كن! به حاجتت مىرسى ...
به خود آمد، چشم گشود. نفهميد اين صدا را در بيدارى شنيد يا در خواب يا چيزى بين خواب و بيدارى. دلش فرو ريخت.