ماهنامه موعود - مؤسسه فرهنگى هنرى موعود عصر - الصفحة ١٥ - گمارده
آنچه را كه شنيده بود براى خودش تكرار كرد. برو محمّدعلى جولاى دزفولى را پيدا كن. به حاجتت مىرسى. اين كلمات آخر را چند بار تكرار كرد و مثل تشنهاى كه قطره آبى را مزّهمزّه كند. چيزى فراتر از سيراب شدن با جرعه جرعهآب ... به حاجتت مىرسى ... به حاجتت مىرسى ...
حس كرد نور اميدى به دلش تابيده، نور اميدى كه به او توان مىداد. توانى كه مدّتها بود از دست داده بود. حس كرد سبك شده، در دلش احساس نشاط و سرور كرد. بلند شد تا براى خواندن دو ركعت نماز شكر و رفتن به دزفول آماده شود.
با آنكه دلش مىخواست اين مژده را به همسرش بدهد؛ امّا راهى دزفول شد تا به پيغامى كه شنيده بود، عمل كند. نام محمّدعلى جولاى دزفولى را مدام تكرار مىكرد و به اين مىانديشيد اين مرد كيست و چه ارتباطى با برآورده شدن حاجت او دارد؟
به بازار دزفول كه رسيد همهخستگى راه را از ياد برد. شوق ديدار جولاى دزفولى تمام وجودش را در بر گرفته بود.
از اوّلين حجرهبازار، سراغ محمّدعلى را گرفت. گفتند در بازار دزفول، جولا و بافنده زياد است؛ امّا محمّدعلى نامى، در انتهاى بازار، حجرهكوچكى دارد. به شوق آمد. از اينكه با مقصودش فقط چند قدم فاصله داشت. قلبش به تندى شروع به تپيدن كرد. به قدمهايش سرعت داد. در انتهاى كوچهاى كه نشانىاش را داده بودند، اتاقكى كوچك بود كه در آن مردى سرگرم بافتن پارچه بود. محمّدحسين جلو رفت. مرد بر قطعهاى پوست گوسفند نشسته بود. محمّدحسين سلام كرد. مرد سر برداشت و به سلام او جواب داد. پيراهن و شلوارى از كرباس پوشيده بود و دكّانش يك متر در دو متر هم نبود. هنوز محمّدحسين بعد از سلام، حرفى نزده بود كه گفت:
حاج محمّدحسين! حاجت روا شدى.
زانوهاى محمّدحسين لرزيد. آهسته همان جا جلوى در نشست. محمّدعلى سكوت او را كه ديد، گفت: گفتم كه حاجت روا شدى.
محمّدحسين به خود آمد و پرسيد: مىتوانم داخل شوم؟
محمّدعلى گفت: مهمان حبيب خداست.