ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٦٦ - مجلس هفتاد و يكم
فرمود در اين صورت با تو مىنشينم با او نشست تا در آنجا نماز ظهر و عصر و مغرب و عشاء و بامداد را با يارانش خواند، اصحاب او يهودى را تهديد مىكردند و نهيب مىدادند، رسول خدا بآنها نگاهى كرد و فرمود با او چه كار مىكنيد؟ گفتند يا رسول اللَّه يك يهودى تو را باز داشت كرده فرمود خدا مرا نفرستاده كه به كافر همپيمانى يا ديگرى ستم كنم و چون روز برآمد يهودى گفت اشهد ان لا اله الا اللَّه و گواهم كه تو رسول خدائى و نيمى از مالم را در راه خدا دادم بخدا اين كار با تو نكردم جز آنكه صفت تو را در تورات بررسى كنم چون صفت تو را در تورات خواندم كه محمد بن عبد اللَّه مولدش مكه است و بمدينه مهاجرت كند كج خلق و سخت گير نيست بد سخن و هرزه گو نيست و من گواهم كه معبود حقى جز خدا نيست و تو رسول خدائى و اين مال من در اختيار تو است و بدستور خدا در آن حكم كن و مال بسيارى داشت.
پس على فرمود بستر رسول خدا عبائى بود و بالشش پوستى كه درونش ليف خرما بود و شبى براى او گستردم و چون صبح شد فرمود اين فراش امشب مرا از نماز شب بازداشت و دستور داد او را يك رويه كردند.
(١) ٧- على ٧ فرمود رسول خدا ٦ بخانه دخترش فاطمه آمد و ديد گردن بندى دارد از او رو گرداند و فاطمه آن را بريد و دور انداخت رسول خدا ٦ فرمود اى فاطمه تو از منى، سائلى آمد و گردن بند را باو داد و رسول خدا فرمود خشم خدا و من سخت است بر كسى كه خون مرا بريزد و مرا از نظر خاندانم بيازارد.
(٢) ٨- فرمود رسول خدا جوخهاى را بجهاد فرستاد و چون برگشتند فرمود مرحبا بمردمى كه