ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٩٩ - مجلس بيست و يكم
(١) ٧- امام صادق «ع» فرمود اى مدرك خدا رحمت كند بندهاى را كه دوستى مردم را براى ما جلب كند آنچه ميفهمند براى آنها حديث كند و آنچه منكرند وانهد.
(٢) ٨- امام صادق «ع» فرمود داود «ع» يك روز بيرون رفت و زبور ميخواند هر وقت داد ذبور ميخواند كوه و سنگ و پرنده و درندهاى نبود كه با او هم آواز نشود، ادامه داد تا بكوهى رسيد و اتفاقا بالاى آن كوه پيغمبرى بنام حزقيل مكان داشت چون سنگ كوهها و آواز درندگان و پرندگان شنيد دانست كه داود است داود گفت اى حزقيل اجازه ميدهى بالاى كوه نزد تو آيم؟ گفت نه داود گريست خداى عز و جل بحزقيل وحى كرد اى حزقيل داود را سرزنش مكن و از من عافيت بخواه حزقيل برخاست و دست داود را گرفت و او را بالا رد داود گفت اى حزقيل هرگز قصد خطا كردى؟ گفت نه گفت دچار عجب و خود بينى شدى از عبادت خداى عز و جل؟ گفت نه گفت دل بدنيا دادى و از شهوت و لذتش خواستى؟
گفت آرى بسا اين بدلم گذشته گفت وقتى اين خيال تو را گرفته چه كردى؟ گفت وقتى چنين شده ميان اين دره رفتم و عبرت گرفتم گفت داود پيغمبر بدان دره رفت در آنجا تختى از آهن بود و بر زير آن كاسه سر پوسيده و استخوانهاى از ميان رفته و لوحى از آهن كه توشتهاى داشت داود آن را خواند اين بود، من اروى پسر سلم هستم هزار سال سلطنت كردم، هزار شهر ساختم، هزار دختر