ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٨ - مجلس نوزدهم
(١) تو در جواب چه گفتى؟ گفتم شما را ميكشم و سرتان را نزد عبيد اللَّه ميبرم و دو هزار درهم جائزه ميگيرم گفت ديگر با تو چه گفتند؟ گفتند ما را زنده نزد عبيد اللَّه ببر تا خودش در باره ما حكم كند، تو چه گفتى؟ گفتم نه من با كشتن شما باو تقرب جويم، گفت چرا آنها را زنده نياوردى؟ تا چهار هزار درهم بتو جائزه دهم، گفت دلم راه نداد جز آنكه بخون آنها بتو تقرب جويم، گفت ديگر با تو چه گفتند؟ گفتند ايشيخ خويشى ما را با رسول خدا «ص» منظور دار. تو چه گفتى؟ گفتم شما را با رسول خدا خويشى نيست، واى بر تو ديگر چه گفتند؟ گفتند بكودكى ما ترحم كن، گفت تو بآنها ترحم نكردى؟ نه، گفتم خدا در دل من ترحم نيافريده، واى بر تو ديگر چه گفتند؟ گفتند بگذار چند ركعت نماز بخوانيم، گفتم اگر براى شما سودى دارد هر چه خواهيد نماز بخوانيد، گفت بعد از نماز خود چه گفتند؟ گفت آن دو يتيم عقيل دو گوشه چشم به آسمان كردند و گفتند يا حى يا حكيم يا احكم الحاكمين ميان ما و او بحق حكم كن گفت خدا ميان تو و آنها بحق حكم كرد كيست كه كار اين نابكار را بسازد، مردى شامى از جا برخاست و گفت من، گفت او را بهمان جا ببر كه اين دو كودك را كشته و گردن بزن و خونش را روى خون آنها بريز و زود سرش را بياور، آن مرد چنان كرد و سرش را آورد و بر نيزه افراشتند و كودكان با تير و سنگ او را ميزدند و ميگفتند اين است كشنده ذريه رسول خدا «ص».