ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٨٣ - مجلس نوزدهم
بآورنده و آورده شده اى ام ايمن اينست تاويل خوابت.
(١) ٢- ابى محمد شيخ اهل كوفه روايت كرد كه چون حسين بن على «ع» كشته شد دو پسر كوچك از لشكرگاهش اسير شدند و آنها را نزد عبيد اللَّه آوردند و زندانبان را طلبيد و گفت اين دو كودك را ببر و خوراك خوب و آب سرد به آنها مده و بر آنها تنك بگير، اين دو كودك روزه ميگرفتند و شب دو قرص نان جو و يك كوزه آب براى آنها مىآوردند تا يك سالى گذشت و يكى از آنها بديگرى گفت اى برادر مدتى است ما در زندانيم عمر ما تباه مىشود و تن ما ميكاهد اين شيخ زندانبان كه آمد مقام و نسب خود را باو بگوئيم شايد بما ارفاقى كند شب آن شيخ همان نان و آب را آورد و كوچكتر گفت اى شيخ تو محمد را ميشناسى؟ گفت چگونه نشناسم او پيغمبر منست، گفت جعفر بن ابى طالب را ميشناسى؟ گفت چگونه نشناسم با آنكه خدا دو بال باو داد، كه با فرشتگان هر جا خواهد ميرود، گفت على بن ابى طالب را ميشناسى؟ گفت چگونه نشناسم او پسر عم و برادر پيغمبر منست گفت ما از خاندان پيغمبر تو محمد و فرزندان مسلم بن عقيل على بن ابى طالب و در دست تو اسيريم و خوراك و آب خوب بما نميدهى و بما در زندان سختگيرى ميكنى، آن شيخ افتاد و پاى آنها را بوسيد و ميگفت جانم قربان شما اى عترت پيغمبر خدا مصطفى اين در زندان بروى شما باز است هر جا