ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٦٣٦ - مجلس نود و دوم
(١) سپس رسول خدا ٦ برخاست و وارد خانه ام سلمه شد و ميفرمود خدايا امت محمد را از آتش سالم دار و حساب را بر آنها آسان كن، ام سلمه گفت يا رسول اللَّه چه شده كه ترا غمنده بينم و رنگ پريده؟ فرمود هم اكنون خبر مرگ خود را شنيدم سلام بر تو در اين دنيا بعد از امروز ديگر هرگز آواز محمد را نشنوى ام سلمه گفت واى از اين اندوه و دريغا بر تو اى محمد.
سپس آن حضرت فرمود دوست دل و نور چشمم فاطمه را بگوئيد بيايد، فاطمه ٧ آمد و ميگفت جانم قربانت و رويم فداى رويت پدر جان يك كلمه با من سخن بگو، من مىبينم كه از دنيا ميروى و عساكر مرگ ترا سخت در ميان گرفتهاند، فرمود دختر جان من از تو جدا ميشوم سلام من بر تو عرضكرد پدر جان روز قيامت كجا ديدارت كنم؟ فرمود نزد حساب عرضكرد اگر آنجا نشد؟ فرمود در موقف شفاعت امتم، عرضكرد اگر آنجا ترا نديدم؟ فرمود نزد صراط كه جبرئيل در سمت راست من و ميكائيل در سمت چپ و فرشتهها دنبال سر و جلو روى منند و فرياد ميكشند پروردگارا امت محمد را از دوزخ نگهدار و حساب را بر آنها آسان كن، فاطمه فرمود پس مادرم خديجه كجا است؟ فرمود در كاخى كه چهار در ببهشت دارد.
سپس رسول خدا ٦ بيهوش شد و بلال وارد شد و مىگفت الصلاة رحمك اللَّه رسول خدا ٦ بيرون آمد و نماز مختصرى با مردم خواند و فرمود على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را برايم بخوانيد و هر دو آمدند و آن حضرت دستى بر شانه على گذاشت و ديگرى بر شانه اسامه و فرمود مرا نزد فاطمه