ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٩٥ - مجلس هشتاد و هفتم
پدرم رسول خدا ٦ و سيد انبياء است و شوهرم سيد اوصياء و فرزندانش سادات اسباط، سپس بآنها سلام كرد و نام آنها را گفت و آنها باور كردند و خنديدند و حوريان خرسند شدند و بهم بشارت دادند و اهل آسمان بهم بشارت دادند بولادت فاطمه، در آسمان نورى تابيد كه فرشتگان پيش از آن نديده بودند و آن زنها گفتند اى خديجه او را پاك و پاكيزه برگير كه زكيه است و ميمونه است و مبارك است خودش و نسلش، شاد و خرم او را گرفت و پستان بدهانش نهاد و باو شير داد فاطمه در هر روز باندازه يك ماه بزرگ ميشد و در يك ماه باندازه يك سال.
(١) ٢- عايشه گويد فاطمه آمد و چون رسول خدا ٦ راه ميرفت رسول خدا ٦ فرمود مرحبا بدخترم فاطمه و او را سمت راست يا چپش نشانيد و با او رازى گفت كه گريست و راز ديگرى گفت كه خنديد من باو گفتم رسول خدا با تو حديثى گفت كه گريستى و حديث ديگر كه خنديدى و من چون امروز شادى و غم را باهم توام نديدم و از او پرسيدم چه گفت، فرمود من راز رسول خدا ٦ را فاش نكنم و چون رسول خدا ٦ وفات كرد از او پرسيدم فرمود با من بنهانى گفت جبرئيل هر سال قرآن را يك بار بمن عرضه ميكرد و امسال دو بار عرضه كرد و بنظرم كه مرگم رسيده و تو اول كس از خاندانم باشى كه بمن رسى و من خوب پيشرفتهاى هستم براى تو، من از اين خبر گريستم سپس فرمود نپسندى كه سيده زنان اين امت باشى يا زنان مؤمن، از اين گفته او خنديدم.