ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٥٩٠ - مجلس هشتاد و ششم
بن سالم و طيار بودند و بهمراهشان هشام بن حكم كه جوانى بود خدمتش بودند، امام ششم فرمود اى هشام عرضكرد لبيك يا ابن رسول اللَّه فرمود برايم باز نگوئى كه با عمر بن عبيد چه كردى؟ عرضكردم قربانت من شما را تجليل ميكنم و شرم دارم و زبانم نميگردد برابر شما سخن كنم، فرمود چون بشما دستورى دهم بجا آوريد، هشام گفت بمن خبر رسيد كه عمرو بن عبيد چه وضعى دارد و در مسجد بصره جلسهاى دارد و بر من گران آمد ببصره رفتم و روز جمعه بمسجد بصره در آمدم ديدم جمع فراوانى انجمن كردند و عمرو بن عبيد شمله سياهى ببر دارد و شملهاى هم بدوش انداخته و مردم از او پرسش ميكنند و من از ميان آنها راهى گشودم و رفتم جلو او زانو زدم و گفتم اى عالم من مردى غريبم، اجازه ميدهى از تو مسألهاى بپرسيم؟ گفت آرى، گفتم تو چشم دارى؟ گفت فرزند جان اين چه سؤالى است؟ گفتم سؤال من چنين است، گفت فرزند جانم بپرس گرچه سؤالت احمقانه است گفتم جوابم را بگو، گفت بپرس گفتم تو چشم دارى؟ گفت آرى گفتم با آنها چه بينى، گفت رنگها و اشخاص را، گفتم بينى دارى؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى؟
گفت با آن بو شنوم، گفتم دهن دارى؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى؟ گفت مزه هر چيز را دريابم گفتم زبان دارى؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى، گفت سخن گويم گفتم گوش دارى؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى؟ گفت آوازها شنوم، گفتم دست دارى گفت آرى گفتم با آن چه كنى؟ گفت بكوبم، گفتم دل دارى؟ گفت آرى گفتم با آن چه كنى؟ گفت با آن هر چه بر اين اعضاء وارد شود تميز دهم گفتم خود اين اعضاء تو را از دل بىنياز نكنند؟ گفت نه گفتم چطور با اينكه همه درست