ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٧٠ - مجلس هفتاد و يكم
فاطمه باو چسبيده است (١) فرمود دختر جان چرا بعلى چسبيدى؟ گفت پدر جان باغى را كه تو برايش كشتى بدوازده هزار درهم فروخته و يكدرهم آن را براى ما نگذاشته كه خوراكى بخريم، فرمود دختر جان جبرئيل از پروردگارم بمن سلام ميرساند و ميفرمايد بعلى از پروردگارش سلام برسان و بمن دستور داده بتو بگويم حق ندارى جلو دست او را بگيرى فاطمه گفت از خدا آمرزشجويم و ديگر چنين نكنم فاطمه فرمايد پدرم بسوئى رفت و على بسوى ديگر و درنگى نشد كه پدرم هفت درهم آورد و فرمود اى فاطمه پسر عمم كجا است؟ گفتم بيرون رفت رسول خدا فرمود اين هفت درهم را بگير و چون پسر عمم آمد بگو با آن براى شما خوراكى بخرد درنگى نشد كه على آمد و فرمود پسر عمم برگشت، من بوى خوشى ميشنوم فاطمه گفت آرى چيزى هم بمن داد كه با آن خوراكى بخريم على فرمود آن را بياور، من آن هفت درهم هجرى را باو دادم فرمود بسم اللَّه و الحمد للَّه كثيرا طيبا اين روزى خداى عز و جل است سپس فرمود اى حسن با من ببازار بيا در اين ميان بمردى رسيدند كه ميگفت كيست كه بداراى وفادار قرضى بدهد، فرمود پسر جان باو بدهيم؟ فرمود آرى بخدا پدر جان، على هفت درهم را هم باو داد حسن عرضكرد پدر جان همه درهمها را باو دادى؟ فرمود آرى پسرم آنكه كم داده ميتواند بسيار بدهد گويد على ٧ بخانه كسى رفت كه از او چيزى قرض كند يك اعرابى باو رسيد و گفت اى على اين شتر مرا بخر، فرمود بهايش با من نيست گفت مهلت ميدهم فرمود بچند درهم ميدهى؟ گفت صد درهم، فرمود اى حسن آن را بگير آن را گرفت و رفت يك اعرابى ديگر مثل او در جامه ديگرى رسيد و