ترجمه امالي شيخ صدوق - کمرهاي، شيخ محمد باقر - الصفحة ٤٦٩ - مجلس هفتاد و يكم
در خانه است (١) گويد حسين بن على ٧ وارد خانه شد و گفت پدر جان يك اعرابى بر در خانه است و شما را ضامن در مكه مىداند على فرمود اى فاطمه چيزى دارى كه اين اعرابى بخورد؟ گفت بخدا نه، گويد امير المؤمنين جامه ببر كرد و بيرون شد و گفت ابو عبد اللَّه سلمان فارسى را نزد من آريد، سلمان آمد باو فرمود باغى كه رسول خدا برايم كاشته بتجار بفروش سلمان آن را بدوازده هزار درهم فروخت و اعرابى را حاضر كرد و چهار هزار درهمش را باو داد و چهل درهم ديگر هم براى خرج سفر باو داد خبر، بگدايان مدينه رسيد و گرد او را گرفتند مردى از انصار اين خبر را بفاطمه رسانيد و او فرمود خدا بتو خير دهد على پولها را برابر خود ريخت و يارانش جمع شدند و با مشت بآنها تقسيم كرد تا يكدرهم نماند و چون بمنزل آمد فاطمه باو گفت پسر عم باغى را كه پدرم برايت كشته بود فروختى، فرمود آرى ببهتر از آن در دنيا و آخرت گفت پولش كجا است؟ فرمود بديدههائى دادم كه نخواستم دچار خوارى سؤال شوند، فاطمه گفت من و دو پسرت گرسنهايم و بىشك تو هم مانند ما گرسنهاى يك درهمش بما نميرسيد؟ و دامن على ٧ را گرفت على فرمود فاطمه مرا رها كن گفت نه بخدا تا پدرم ميان ما و تو حكم باشد.
جبرئيل برسول خدا ٦ نازل شد و گفت اى محمد خدايت سلام ميرساند و ميفرمايد از من بعلى سلام برسان و بفاطمه بگو حق ندارى جلو دست على را بدامنش بچسبى بگيرى چون رسول خدا بمنزل على آمد ديد